نسبیت 2

در مورد پست قبلی عدّه‌ای خیالات کردند که مثلاً من نمی‌دانم دستمال چه کسی زیر درخت آلبالو گم شده. خبر داری؟ نچ نچ! بی‌خبری؟ نچ نچ! پس تو گرگ من… یعنی کلاً درباره‌ی من فکرهای بد کردند؛ به‌شان توصیه می‌کنم خودشان را به پلیس 101 معرفی کنند!

وگرنه کیست که ادیسون کبیر را نشناسد که روایت است شبی چند با مریلین مونروی کثیف فاسد معلوم‌الحال لاکردار، زیر درخت آلبالو… گم شده. خبر داری؟ نچ نچ! بی‌خبری؟ نچ نچ! و صبح وقتی بیدار شده، نه مریلین را یافته، و هم موهایش از شدّتِ رعد، برق گرفته و میوه‌ای به نام سیب را با تعجب و بی‌خیالی همیشگی خود (!) از روی درخت آلبالو کنده و همانجا نشسته و هسته‌اش را شکافته و بمب اتم را با آلیاژ بالا و اورانیوم غنی‌شده‌ی فردِ اَعلاء به خوردِ گراهام بل (همسر واقعی مریلین مونرو) داده و سپس وقتی مری را در مراسم ختم بل می‌بیند، … می‌بیند و … بعد… خلاصه تسلیت می‌گوید و… و چون او را تنها و بی‌کَس می‌یابد، اجازه می‌خواهد با مادرش برای امور خیریه تشریف بیاورند.

مری هم البته با مشاوره‌ی آنجلینا و کوفی عنّان و گلی فرهی و مهتاب کرامی به این نتیجه می‌رسد، چون شاعر شهیر، شهریار نامه‌هایی با ادی ردُّبدل کرده، پس حتماً… مشکلی نیست و همه‌چیز تحت کنترل است و…

شب عروسی وقتی به جای زیر درخت آلبالو می‌روند روی تخت جهیزیه‌ی مری، ناگهان… دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده. خبر داری؟ نچ نچ! بی‌خبری؟ نچ نچ! پس تو گرگ من هستی.