یه سالی شد ها! حتا یک قرن هم نگذشت…

[+]

Advertisements

بازیِ «ضدّ خرخون‌ها»

– اسمش بی‌ربطه، ولی بامسمّاست…
– آره. اشمش خیلی بی‌ربطه، امّا خیلی بامشماشت…

روش بازی
هیچی بابا. اسم 3 تا درسی که ازشون بیش‌تر از همه بدتون می‌اومد رو بنویسید. بعد جلوش یه‌دونه «:» بذارید، بعد اون‌وقت یکی از معلم‌های دوره‌ی راهنمایی یا دبیرستان‌تون رو توی اون درس توصیف کنید.

می‌شه این‌جوری به دو نتیجه‌ی خیلی مهم رسید:
1- نتیجه‌ی خیلی مهم اول.
2- نتیجه‌ی خیلی مهم دوم.
فکر نمی‌کنید اگر من هم بخوام نتیجه‌گیری کنم، فرقی با بچه‌های خرخون نخواهم داشت؟

پس بریم سراغ 3 تا روپایی خودم:

1- ریاضی:
مغرور
خودخواه
قاطع
کیف‌سامسونت داشت.
استقلالی بود.
تقلّب، غیرممکن.
شوخی زیاد می‌کرد.
تو همایش «الگوهای برتر» همیشه نفر اول بود. چون روش تدریس همراه با شعر و طنز رو انتخاب کرده بود. ولی خُب فقط برای اون همایش. توی کلاس، همون معلم‌ریاضی همیشگی بود.

2- تاریخ:
معلّم جغرافیا و اجتماعی هم بود.
مهربون
اهل ذوق‌کردن
تقریباً روانشناس
مخالفِ جُک‌های مستهجن به طوری که وقتی روز آخر مدرسه که باهاش درس داشتیم، بچه‌ها رو آورد جلو تا جُک‌های پاستوریزه تعریف کنند، ولی یکی‌شان جُکِ کمی «خفن» تعریف کرد، صورت‌ش را با سیلی سرخ کرد حسابی! بقیه هم حسابِ کارشون رو کردن…
یه بار باهاش رفتیم «همایش الگوهای برتر نمی‌دونم چی‌چی» نمایش اجرا کردیم که توش، نقش معلم برتر رو بازی می‌کرد. بعد رومون به‌ش باز شد و […] و هی کتکمون زد تا حرصش رو خالی کنه!
آخر سال با اینکه ماشین نداشت، براش به مناسبت روز معلم یه عروسکِ ناز و تپل خریدم که بذاره جلوی ماشین‌ش!

3- شیمی:
عینک‌ش بدجوری ته‌استکانی بود.
مغرور
شوخی کم
ضایع می‌کرد همه رو.
همه‌ش با کنایه و گوشه حرف می‌زد.
از اون آدم‌هایی بود که دوست داشتیم نارنجک ببندیم به کمر بچه خرخونِ کلاس، بگیم بعد از مدرسه، معلم برسونه‌ش خونه، تا هر دوشون برن به دیار باقی… ولی مشکل اینجا بود که اصلاً ماشین نداشت!

خُب تموم شد. به همین سادگی. خیلی دوست دارم بدونم اگه ققنوس آبی، اسپایدرمرد، تراموا، یک فتحی، خنده و فراموشی و دوستان‌شان بخواهند چنین روپایی‌ای بزنند، ریختِ پست‌شون چه‌شکلی می‌شه!