امید

وقتی که از زندگی ناامید می‌شم، به این فکر می‌افتم که چطوره دیگران رو به زندگی امیدوار کنم؟ پس یه قصه می‌نویسم…
و اینجوری خودم هم کم کم دوباره همراه با شخصیت های داستان، به زندگی امیدوار می‌شم!

Advertisements

نمایشگاه مبلمان

وقتی به نمایشگاه مبلمان می‌روی دو تا اتفاق می‌افتد:
اول اینکه مبلمان می‌بینی.
و بعد اینکه…

یاد ضرب‌المثلِ «تو مو می‌بینی و من پیچش مو» افتادم!
خیلی ضرب‌المثل جالبی‌یه.

بگذریم. داشتم می‌گفتم…
اصلاً‌ بگذارید یک‌جور دیگه توضیح بدهم:

فردی که به نمایشگاه مبلمان می‌رود، درواقع به دیدن دو چیز می‌رود:
یک: دیدن مبلمان
دو: دیدن …

یادم افتاد تو چند وقته‌ی اخیر، دوز ِ چیزهایی در مینی‌بلاگ‌ام بیشتر از بقیه‌ی چیزها شده؛
از جمله چیزهای کمی تا قسمتی بر اساس نظر عدّه‌ای و جمعیتی از مردم خانواده‌دوست و خوش‌فکر، بی‌ادبی.
ولی بگذارید جمله‌مان را تمام کنیم. نگذارید این سخن در گلومان خفه شود.

فرانس کاپولاما رمان‌نویس آرژانتینی می‌گوید: «نویسنده چیزی نمی‌نویسد؛ بلکه به او الهام می‌شود.»
اجازه دهید حقایق را آن‌طور که هستند و می‌بینیم و از همه مهم‌تر: به‌مان الهام می‌شوند، بیان کنیم.
خودمان را سانسور نکنیم و واقعیت‌مان را، واقعیات زندگی‌مان را، در این فضا-رسانه‌ی شخصی خویش، بی هیچ ترس و واهمه‌ای از خفه‌شدن ابراز نماییم.

پس حالا اجازه دهید بگویم؛
چیزی که از ابتدا می‌خواستم بگویم…

امروز به نمایشگاه مبلمان رفتم. خیلی شلوغ بود.
درواقع تردید داشتم که آمدم مبلمان ببینم…
چون بیشتر از مُبل‌ها، درواقع جذبِ افرادی که برای امتحانِ مُبل‌ها روی آن می‌نشستند، می‌شدم.

ببین تو اساسن

ببین! تو اساساً یه مشکلی داری…
و اون هم اینه که هیچ مشکلی نداری.
و این خودش بزرگ‌ترین مشکلِ توئه.

پ.ن: به این عقیده رسیده‌ام که عقاید رسم‌الخطی‌ام را به قصه‌هایم تحمیل نکنم و هر غلطی خواستم بکنم، توی تیتر بکنم و مابقی را بگذارم به عهده‌ی هوش و ذکاوت نویسنده‌های درون‌ام.

نوشته

– همه‌ی این چیزهایی که این‌جا می‌نویسم که لزوماً نظر خودم که نیست که.
– مگه میشه تو یه چیزی رو نوشته باشی که خودت قبولش نداشته باشی؟
– چرا نشه؟ گاهی لازمه آدم‌ها فقط روایت کنن. نیاز نیست به اون چیز معتقد باشن.
– فکر نکنم.

[ادامه‌دار]

این فیلمه

روزی که این فیلمه رو ببینم، وبلاگم رو می‌بندم. چون مطمئناً وقتی ما‌به‌ازای کلمه‌ی «دختردایی گمشده» را در ذهنم، آن فیلم و دنیایش تشکیل بدهند، دیگر جایی برای این وبلاگ نمی‌ماند.
برای همین می‌گویم: اوّل این فیلمه را نبینید، بعد به این وبلاگ بیایید.

دختر دایی گم شده

داریوش مهرجویی: دایی سینمای ایران رفت. طنین صدای گرم او هنوز در گوشم است، دختر دایی گم شده، گم شده، روح سرگردان شده دختر دایی طعمه دریا شده… و روح ظریف او نیز واقعاً طعمه دریا شد… طعمه بی‌توجهی‌ها، بی‌تفاوتی‌ها، ندانم‌کاری‌ها… و در این چند سال اخیر، خسرو شکیبایی را درنیافتند.
[خبرگزاری فارس، تیر 1387]

اغراق

بدون اغراق، پول‌شُماردن را بلد نیستم!
بی‌اغراق‌تر از این، حرفی تاکنون نزده‌ام!
این حرفم، آن‌قدر خالی از اغراق، هست که بخواهم سال‌ها بعد تکذیب‌ش کنم…

دختردایی گمشده

‌در تمام طول عمرم، فیلم دختردایی گمشده را نه دیده‌ام و نه اصلاً دختردایی دارم که بخواهم گمش کنم. اگر همان شش ماه پیش این وبلاگ را ساخته بودم که اصلاً زن‌دایی هم نداشتم چه برسد به دختردایی! با اراده‌ای که از خودم سراغ دارم، از حالا که دارم این متن را می‌نویسم تا زمانی که سایت، راه بیفتد امکان دارد، دختردایی‌دار هم بشوم! حتی ممکن است گمش هم بکنم! خدا را چه دیدید؟!