مرد که گریه می‌کنه

یک مرد همیشه ایستاده گریه می‌کنه. هیچوقت نشسته نه… هیچوقت چشم در چشم نه… همیشه پشت پستو… همیشه تنها.
چون همیشه گریه برای مرد گرون تموم می‌شه. از یه طرف اشک می‌ریزه و از طرفی با یکی از دستاش چند تا سیلی به صورت خودش می‌زنه تا از اون فضا بیاد بیرون.
گریه‌های مرد خنده‌داره. و این بزرگترین تناقض قضیه است.
مرد که باشی، اون‌قدر کم بهت حق گریه‌کردن می‌دن که وقتی موقعیت خوبی پیش میاد ازش نهایت استفاده رو می‌بری. انگار یه بغض عمیق میشکنه… نه، اصلن انگار چند تا از سلول‌های قلبت واقعن می‌شکنن.
و البته نکتهٔ جالب قضیه اینجاست که…
گریهٔ مرد زود هم تموم می‌شه…
نه بخاطر اینکه دردش کمتره . نه اصلن. بلکه بخاطر اینکه یه عمر تو جامعه‌ای زندگی کرده که دم گوشش از هر طرف خوندن: «آقاجون سرتو بالا بگیر! مرد که گریه نمی‌کنه…» خب می‌دونین چیه؟ گور بابای یه همچین جامعه‌ای.
مرد گریه می‌کنه…خوبش هم گریه می‌کنه. فقط شرایطش فرق می‌کنه.
فرقش اینه که یک مرد می‌ایسته… سر کمی خم… دائم در حال سیلی‌زدن به خود… خنده‌دار و پرتناقض… گوشهٔ اتاق… پشت به همهٔ دنیا… و رو به سمت تنها چیزی که تو این دنیای بزرگ می‌تونه روش حساب باز کنه… دیوار… دیوار… و دیوار… یه دیوار محکم برای اینکه بهش تکیه بده…و در آغوش بگیرتش.

دست

وقتی گلوله‌ای شلیک می‌شود، مثلاً به بازوی فردی که ثابت ایستاده، از پشت می‌خورد، همیشه همه‌ی افراد در مقابل آن (مثل هر چیز دیگر) واکنشی یکسان نشان نمی‌دهند. افرادی هستند که بلافاصله که صدای شلیک گلوله را می‌شنوند، و ورودش را درون بدنشان احساس می‌کنند، همه‌چیز را می‌بازند. بلافاصله نقش بر زمین می‌شوند. مهم نیست، که این گلوله به قلب‌شان نخورده است؛ به مغزشان نخورده… مهم این است که یک گلوله در بدن‌شان دارند و بر اساس چیز‌هایی که هوش هیجانی یا واکنش آنی می‌نامند، در همان آن ی‌افتند روی زمین. ولی بعضی‌ها هم ایستادگی می‌کنند. بر اساس همان مسائل روحی و جسمی و ویژگی‌های شخصی هر فرد.

بعضی‌ها حتا مدّت‌ها می‌توانند به راه خود ادامه بدهند، کارشان را بکنند، حتا دست دیگران را بگیرند و بلندشان کنند، و خیلی کارهای دیگر. و از همه مهم‌تر این است که آن‌ها به هیچ وجه نمی‌افتند. به هیچ وجه. حتا اگر این گلوله به قلب‌شان شلیک شده باشد، تا زمانی که می‌توانند می‌ایستند و اگر بخواهند بمیرند، ایستاده می‌میرند. نه اینکه مثلاً ایستاده خوابیدن یا خوابیده‌اش، یا ایستاده ادرار کردن با نشسته‌اش خیلی تفاوت دارند و حتا متمایز هستند؛ ولی هیچ برتری‌ئی ندارند. آدم باید دراز بکشد و بخوابد… ولی تنها چیزی که ایستاده بودنش برتری است، ایستاده تیر خوردن و ایستاده مُردن است. در این پوزیشن هیچ‌گاه از اعتقادات خود پایین نمی‌آیید و تا لحظه‌ی مرگ به چیزی که اعتقاد دارید و برای آن می‌جنگید، اعتقاد دارید و برای آن می‌جنگید! اگر ایستاده‌اید و دست دوستتان را گرفته‌اید تا از مهلکه به در کنید، و گلوله‌ای از دوردست به دست چپ‌تان شلیک می‌شود، با دست راست دست چپ دوست‌تان را می‌گیرید و به راهتان ادامه می‌دهید. و این چیزی است که همیشه ارزشش را دارد. همیشه ارزشش را دارد دوستی با دوستی که دستش هیچ‌گاه دست شما را رها نمی‌کند. حتا اگر تیر بخورد و نتواند حضور دستان شما را در خود حس کند. این دستی است که همیشه ارزش گرفتن را دارد.

بیماری جسمی

بودن سؤال است. یک روز که خورشید از دنده‌ی چپ بلند شده بود و ابرها ظاهراً با هم دعوا داشتند، و این دعوا کاملاً خیس و کاملاً رنگارنگ بود. همچنین صدا داشت و این صدایش کُلّ  فلک را پُر، و گوش جک‌بلونی را کَر کرده بود. جک‌بلونی مبتلا به یک بیماری بود. بیماری‌ئی روانی نه! بلکه بیماری‌ئی کاملاً جسمی. اسمش بود: «آمپلی فایرینگ آو لیستنینگ» اگر من در فاصله‌ی یک کیلومتری او یک چیپس را مزه مزه می‌کردم، جک‌بلونی صدایش را می‌شنید! این واقعیت وجود داشت، و این بیماری نادر در او ایجاد شده بود. می‌گفتند روز تولد او، سالروز تولد شهردار شهر بود و تمام شهر در همان ساعتی که او مشتاق ورود به این دنیا بود، مشتاق خوردن کیک تولد شهردار بودند و آواز «هپی برثدی» می‌سرودند! تقریباً تمام شهر. از خیابان روزلولت تا میدان بزرگ مرکزی شهر.

بیمارستان دو خیابان با این میدان فاصله داشت، و درواقع دو خیابان از شمع‌های سی‌و‌سه‌گانه‌ی کیک تولد شهردار دور بود! امّا جک‌بلونی وقتی به این دنیا می‌آمد، تنها یک زایمانر و یک مادر در اتاق تولدش حضور داشتند و او در هنگام ورود اصلاً گریه نمی‌کرد. بعدها مشخص شد این هم بخشی از بیماری جسمی اوست، که نمی‌تواند گریه کند. و این باعث می‌شد احساس بدی داشته باشد. حتا به همین دلیل سال‌های زیاد بود می‌خواست سینه‌ای بیابد، مادری شاید، و سرش را روی آن بگذارد و یک دل سیر گریه کند، به حال خودش، به حال خودی که نمی‌توانست گریه کند، ولی چون بودن سؤال است و فقدان جواب، او برای این موضوع هم معلوم بود که نمی‌توانست گریه کند! او هر وقت احساس غم داشت، جیغ می‌کشید. جیغ می‌کشید از اینکه توان گریه‌کردن به حال خودش را هم ندارد. جیغ می‌کشید چون اشک زیر چشمانش بودند، سال‌های سال، ولی امکان جاری‌شدن نداشتند، چون این یک بیماری جسمی بود.

اگر بیماری او روانی بود، امیدی به این بود که جسم او روزی روحش را راضی کند یا فریب دهد و فرمان ریختن قطره‌ای اشک و استارت گریه را از مغز او به چشمانش صادر کند، ولی چون نبود، امیدی هم نبود. بیماری جسمی یعنی جک‌بلونی، فرزند راستین خاردیک‌چیس‌بلونی‌گاد که دو روز قبل از تولد او توسط عده‌ای متعصب به خاطر نام غیرهمگونش (به جانِ همسرش)، مُرده بود، توانایی این را در مغزش ندارد که اشک بریزد و گریه کند. او حتا اگر حالت گریه را با تمام اعصاب صورتش به خود بگیرد، نمی‌تواند حتا مزّه‌ی یک قطره اشک نمکی لعنتی را هم بچشد، چه برسد که بخواهد با تمام وجود و به اندازه‌ی تمام این ۱۹ سال زندگی مزخرفش گریه کند. زایمانر در روز به دنیا آمدنش از اینکه می‌دید او گریه نمی‌کند، و متعجبانه حتا تلاشی هم برای اشک ریختن ندارد، به مادرش تبریک گفت.

پسرک کاملاً زیبا بود. پدرش که دو روز پیش مُرده بود هم زیبا بود. زایمانر بعد از اتمام کار، بوسه‌ای بر لب پسرک زد و او را تحویل مادرش داد. گفتم پسرک گریه نمی‌کرد، و این هم بخشی از بیماری عجیب جسمانی‌اش بود؛ ولی این را نگفتم که او در ابتدای ورود به دنیا جوری جیغ می‌کشید که تمام جماعت دو خیابان آن‌طرف‌تر محو صدای بی‌نظیر او شده بودند. جیغ کشیدن او مثل جیغ‌کشیدن ابرها وقتی درحال جنگ با هم هستند، و کار‌هایشان را ما به نام رعدوبرق می‌شناسیم، جذاب و مردانه و یکتا بود. او شبیه غول انتقام‌گیری جیغ می‌کشید که باید انتقام خون پدرش را بگیرد. ولی او حتا نمی‌توانست یک قطره اشک برای فقدان او بریزد. این صدای بلند او هم از نشانه‌های این بیماری جسمی بود که خوشبختانه با مدیریت ذهنی او توانستند این مشکل جسمی را حل کنند و او فهمید که مجبور نیست حرف بزند. می‌تواند بنویسد. فقط کافی بود او یک عطسه‌ی کوچک می‌کرد تا خانه‌ی آقای فارنل در دو کوچه آن‌طرف‌تر که مرد فقیری بود و خانه‌ای کاهی و گلی داشت، کاملاً فرو بریزد. پس فهمید که با این همه دردی که دارد، می‌تواند این یک مورد کاملاً بی‌اهمیت را هم درخودش حل کند. و از آن به بعد صدایی از او درنمی‌آمد. نه موقع بیداری صبح خمیازه می‌کشید، نه موقع بیماری عطسه می‌کرد، نه حتا اگر تا سرحدّ مرگ نیاز به گریه داشت، می‌توانست جیغ بکشد.

او حتا روز مرگ مادرش هم منتظر می‌ماند تا تمام مردم با هدایت پلیس و مسئولین قبرستان تا شعاع چندکیلومتری او را خالی می‌کردند، و بعد می‌رفت سر قبر او، با دست خودش بیل بیل خاک روی قبرش می‌بارید و جیغ می‌کشید. دستش را به سرش می‌زد، سرش را به خاک، خاک را روی سرش می‌ریخت، سرش را به دیوار می‌کوبید، ولی بدون اشک. بدون یک قطره‌ی اشک. در سنّ ۱۷ سالگی با این درد بزرگ می‌خواست خودش را هم در آن قبر چال کند ولی یک گروه پلیس ناشنوا وقتی از طریق پلیس‌های سوار بر هلیکوپتر از ماجرا خبردار شدند، سریع به کمک دنیا شتافتند و جک‌بلونی را از خاک درآوردند و او را از انجام این کار منصرف. آن‌قدر او را نگه داشتند تا او از شدت درد و استرس و عذاب بیهوش شود. بیمارستان برای او تعدادی دکتر ناشنوا هم جور کرده بود و هر وقت مشکلی برایش پیش می‌آمد، او را در جایی خارج از شهر، داخل ماشین اورژانس عمل می‌کردند. بیهوشی درمورد او جواب نمی‌داد، چون از نشانه‌های دیگر بیماری او که این بار روانی بود، این بود که قدرت زیادی به او می‌داد تا در مقابل هر گونه داروی بیهوشی مقاومت کند و همچنان بیدار و سرحال باشد. و بدبختانه صدای گرگ‌های چند کیلومتر آن‌طرف‌تر هم به گوش او می‌رسید و برای دکترهای ناشنوا خوشحال بود. او را عمل می‌کردند و با سخت‌ترین دردها او کمترین جیغ را می‌کشید. ولی باز شنیدن همان‌ها هم کُشنده بودند.

او واقعاً برای دکترهای ناشنوا خوشحال بود؛ او از صمیم قلب آرزو داشت جای مادرش در آن قبر خوابیده بود؛ او با تمام وجودش احساس حسادت می‌کرد به دختران و زنانی که در فیلم‌های تلویزیون میلیون‌ها اشک می‌ریختند و وقتی پشت صحنه‌ی آن فیلم‌ها را می‌دید، می‌فهمید که این قطره‌های اشک مصنوعی هستند و به شباهت خود با آن‌ها پی می‌برد. ولی حداقل آن‌ها مزه‌ی یک قطره‌ی نمکین را روی صورت و چشمان‌شان می‌چشیدند. جک‌بلونی برای آقای فارنل هم خوشحال بود؛ کسی که خانه‌اش با یک عطسه‌ی او فرومی‌ریخت. ولی با داشتن چنین خانه‌ای هم حتا آرزو داشت مثل او زندگی می‌کرد، ولی می‌توانست اشک بریزد، و نمی‌توانست صدای رعد و برق را بشنود، و صدایی به بلندی رعد و برق نداشت! درهمان روزی که خورشید از دنده‌ی چپ بلند شده بود و ابرها ظاهراً با هم دعوا داشتند …

… او به خانه‌ی آقای فارنل رفت و کاغذی را دستش داد و بعد روی تنها صندلی خانه‌ی او نشست و با تمام وجود به شیوه‌ی خودش گریه کرد. روی کاغذ نوشته شده بود: «۱۰ ثانیه فرصت داری برای نجات جونت از خونه بزنی بیرون…»!

حیوان‌ها

من یک عادت بدی دارم… و اون هم اینه که از حیوانات بیزارم. از تمامشان. بدون استثناء. من عاشق انسان‌ها هستم. ما انسان‌ها این قدرت را داریم که یک گنجشک را کباب کنیم، یک جوجه را به سیخ بکشیم، و راضی به پیرگوسفندان و گاوهای میان‌سال نباشیم. امّا نمی‌کنیم. خیلی‌های‌مان این کار را انجام نمی‌دهیم. حیوانات وحشی این ویژگی را ندارند و به همین دلیل من آن‌ها را دوست ندارم بچه‌ها. دوست ندارم توی خانه‌ام گربه داشته باشم. دوست ندارم با سگِ خانگی‌ام روی یک تخت بخوابم. دلم نمی‌خواهد هم‌صحبتِ شب‌هایم مرغ و خروس‌های مش مریم باشند… من بچه‌ی واقعی می‌خواهم. بچه‌ی آدم. یک انسان.

و بدبختانه هرچقدر هم که خوب، این حیوان‌ها یک ویژگی بد دارند؛‌ آن‌ها دندان‌های تیزی دارند و متأسفانه عقل ندارند، احساس ندارند، عشق ندارند و ما پستاندارانِ خوش‌مغز اگر این‌ها را نداشتیم، حیوان‌های وحشی خوبی می‌شدیم… ولی نشدیم. نخواستیم بشویم. این را مانع پیشرفت‌مان می‌دانستیم. هه! حتا درمورد چنین چیزی هم به فکر پیشرفت مان بودیم. به فکر پیشرفت خودمان بودیم. بیشترمان باز البتّه! به همین دلیل است که من انسان‌ها را دوست دارم. چون آن‌ها مغز و قلب و احساس دارند و با همین سه نیز همه چیز را درک می‌کنند. آقایان، خانم‌ها، خیلی ببخشید! خیلی ببخشید که من عادت‌های خیلی بدی دارم…

توضیح: تحت تأثیر دیدن «Evil’s Advocate» و شنیدن خبری از تلویزیون درمورد خفه کردن دسته جمعی جوجه‌ها که بعضاً با نطفه‌شان هم تخم مرغ نیمرو می‌کنیم.

نمایشگاه مبلمان

وقتی به نمایشگاه مبلمان می‌روی دو تا اتفاق می‌افتد:
اول اینکه مبلمان می‌بینی.
و بعد اینکه…

یاد ضرب‌المثلِ «تو مو می‌بینی و من پیچش مو» افتادم!
خیلی ضرب‌المثل جالبی‌یه.

بگذریم. داشتم می‌گفتم…
اصلاً‌ بگذارید یک‌جور دیگه توضیح بدهم:

فردی که به نمایشگاه مبلمان می‌رود، درواقع به دیدن دو چیز می‌رود:
یک: دیدن مبلمان
دو: دیدن …

یادم افتاد تو چند وقته‌ی اخیر، دوز ِ چیزهایی در مینی‌بلاگ‌ام بیشتر از بقیه‌ی چیزها شده؛
از جمله چیزهای کمی تا قسمتی بر اساس نظر عدّه‌ای و جمعیتی از مردم خانواده‌دوست و خوش‌فکر، بی‌ادبی.
ولی بگذارید جمله‌مان را تمام کنیم. نگذارید این سخن در گلومان خفه شود.

فرانس کاپولاما رمان‌نویس آرژانتینی می‌گوید: «نویسنده چیزی نمی‌نویسد؛ بلکه به او الهام می‌شود.»
اجازه دهید حقایق را آن‌طور که هستند و می‌بینیم و از همه مهم‌تر: به‌مان الهام می‌شوند، بیان کنیم.
خودمان را سانسور نکنیم و واقعیت‌مان را، واقعیات زندگی‌مان را، در این فضا-رسانه‌ی شخصی خویش، بی هیچ ترس و واهمه‌ای از خفه‌شدن ابراز نماییم.

پس حالا اجازه دهید بگویم؛
چیزی که از ابتدا می‌خواستم بگویم…

امروز به نمایشگاه مبلمان رفتم. خیلی شلوغ بود.
درواقع تردید داشتم که آمدم مبلمان ببینم…
چون بیشتر از مُبل‌ها، درواقع جذبِ افرادی که برای امتحانِ مُبل‌ها روی آن می‌نشستند، می‌شدم.