جهان‌سومی‌ها

یه بار دیگه باید تشکر کنم از شما بینندگانِ عزیز برنامه که طی روزهای اخیر از هر حیث ما رو شرمنده کردید…

بابا خیلی خُب. این‌قدر جهان‌سومی‌بازی درنیار. وظیفه‌مون بود.

بحث عمیق

– … مثال می‌زنم؛ فرض کن اگه یه روز من خواهرت رو بگام، تو چه‌ات میشه؟ خُب این هم عینِ همونه دیگه! ببین…
– فرزاد، حیف که در مثل مناقشه نیست، وگرنه دهنت رو سرویس می‌کردم!

– آفرین. دقیقاً. چه به نکته‌ی خوبی اشاره کردی: دهن…
تصور کنم من آمدم خانه‌ی شما. بعد از در که آمدم تو، به جای گلِ روی تو، دهنِ خواهرت رو ببوسم، بعد…
[تا این لحظه، مثلی درباره‌ی اینکه آیا در تصور هم مناقشه هست یا خیر، کشف نشده است!]

امشب

– تو چرا این‌قدر فکر می‌کنی با من فرق داری؟
– چون واقعاً دارم.
– چه فرقی؟
– خودت خوب می‌دونی…
– نمی‌دونم.
– اینکه تو اصلیِ من هستی؛ ولی من اصلیِ تو نیستم.
– چرا این‌طوری فکر می‌کنی؟
– چون همین‌طوری‌یه.
– نیست… تو اصلیِ من هستی…
– ثابت کن.
– چجوری؟
– امشب رو همین‌جا بمون.

هیچ می‌دونی

– هیچ می‌دونی چرا دیوار دستشویی‌ها سیاه نیست؟
– کی گفته همچین حرفی‌یه؟
– سؤال رو با سؤال، جواب نده. می‌دونی؟
– نه. چون اصلاً این قضیه رو قبول ندارم…
– سؤال رو با نظریه جواب نمی‌دن،
– نه. چرا؟
– چون بشه راحت سوسک‌هاش رو کشف کرد!
– مسخره بود. دیوار کجا سیاهه، که دیوار دستشویی باشه؟
– بعد هم با آفتابه و شیلنگ، سوسک بیچاره رو به رگبار می‌بندن آخرش بیچاره به همون جایی که بود برمی‌گرده. منتها حالا مثل موش آب‌کشیده شده.
– آره لابد حسابی خجالت می‌کشه.
– البته حالا دیگه اون یه موشِ مرده‌ی آب‌کشیده است… پس خجالت براش معنایی نداره. داره؟