ابهام

یکی از ابهامات زندگی‌ام این است که، در آن روز ِ به‌خصوص، با چه حسی و چه شکلی، محمد هسته‌ی خرماهایی که می‌خورد را توی کاسه‌ی پسرعمویش علی می‌گذاشت؟!

چارشنبه سوزی

هر چه خسارات ناشی از چهارشنبه سوزی در فردی بیشتر باشد، میزان شدّت و حدّت سارّی یا پشیمانی نیز در مصاحبه‌ی اختصاصیِ بعد از عمل در بیمارستانِ مذکور، با گزارشگر سیما، در فرد، بیشتر می‌شود…

مورد عجیب ۹۰ امشب

بر همگان واضح و مبرهن است که منظور از اشاره‌ی کوچک امشب عادل به رسانه‌های خارجی، محکوم‌کردنِ گزارش شبکه‌ی بی‌بی‌سیِ فارسی در روز دوشنبه‌ی هفته‌ی پیش راجع به برنامه‌ی ۹۰ و کمپین ۵ میلیون اس‌ام‌اس بود.

و آگاهان خوب می‌دانند که عادل هنگام این اشاره‌ی کوچک، کاغذی که دستش بود را از سمت راست میز برداشت و در سمت چپ میز قرار داد.

خودش

تابحال جون‌دادنِ کسی رو دیدی؟ ما تو این یکساله مرگ تدریجی یکنفر رو روز و شب می‌دیدم. براهمین کمتر گریه کردیم. بیچاره خودش هم راضی نبود به گریه‌مون…

دختر دایی گم شده

داریوش مهرجویی: دایی سینمای ایران رفت. طنین صدای گرم او هنوز در گوشم است، دختر دایی گم شده، گم شده، روح سرگردان شده دختر دایی طعمه دریا شده… و روح ظریف او نیز واقعاً طعمه دریا شد… طعمه بی‌توجهی‌ها، بی‌تفاوتی‌ها، ندانم‌کاری‌ها… و در این چند سال اخیر، خسرو شکیبایی را درنیافتند.
[خبرگزاری فارس، تیر 1387]

دیدم نمی‌شود

خسرو شکیبایی: در هامون چند بار تپق زدم و بعدش ادامه ندادم. مهرجویی داد زد و گفت: «چرا معطل می‌کنی؟» گفتم: «خراب شد.» گفت: «چی‌چی خراب شد، من همینو می‌خوام.» بعدش یکی‌دو بار سعی کردم آگاهانه تپق بزنم، دیدم نمی‌شود.
[ماهنامه‌ی فیلم، مهر 1384، شماره‌ی 337]

آخر سال

شوخی کردم. هنوز 17 ساعت تا آخر سال مونده.
یه چیزی؛ آخر سال ِ دو سال پیش من یه وبلاگ داشتم که فقط به درد خودم می‌خورد و دیگران دوستش نداشتند.
آخر ِ سال پارسال من یه وبلاگ داشتم که فقط به درد دیگران می‌خورد و خودم دوستش نداشتم.
آخر ِ امسال تلفیقی از دو حس قبلی رو دارم.

شماره آخر

پریروز بود. بچه‌ها…گل‌آقا را که گرفتم دستم، دیدم بالاش نوشته: شماره آخر. اول فکر کردم منظور شماره آخر در سال 86 است. ولی وقتی دیدم کنارش نوشته: «همراه با پوستر همکاران…» مطمئن شدم که اتفاق، خودش می‌افته.