امید

وقتی که از زندگی ناامید می‌شم، به این فکر می‌افتم که چطوره دیگران رو به زندگی امیدوار کنم؟ پس یه قصه می‌نویسم…
و اینجوری خودم هم کم کم دوباره همراه با شخصیت های داستان، به زندگی امیدوار می‌شم!

صبحانه‌ی کودکی

اسمش را گذاشته بودم: خامه عسل. برخلاف خربزه و عسل که هیچ با هم نمی‌ساختند، به نظرم می‌آمد خامه و عسل اساساً برای یکدیگر خلق شده‌اند و تمام امید و آرزوی صبحانه خوردنِ هفته‌ای زورکی به یک‌بارم همین مخلوط کردنِ خامه با عسل درون ظرف و بعد، لقمه کردنِ آن به جای قراردادنِ جداگانه‌ی هر دو لای نان بود. این‌طوری تأثیرش چند برابر می‌شد و خیلی بهم می‌چسبید.

خوبی‌اش این بود که با هر نانی هم آبش به یک جوی می‌رفت؛ چه بربری، چه لواش، چه سنگک و غیره. پس صبحانه خوردن را با لذّتِ چایی شیرین و خامه عسل هایی که هر دو را خودم هم می‌زدم و هر دو را خودم قاطی می‌کردم با هم و به اصطلاح تیلیت می‌کردم، شروع کردیم… ۲ قاشق شکر با یه استکان چایی درمی‌آمیخت و یک کاسه‌ی مرباخوری خامه، با ۴ قاشق بزرگ عسل مخلوط می‌گشت! حالِ جذابی بود… حتماً یک بار این ترکیب را امتحان کنید، خیلی به‌تان خواهد چسبید. اگر البته در دوران کودکی‌تان امتحانش نکرده‌اید…

و حالا سر میز صبحانه، خاطره‌ی دوران کودکی‌ام را ریخته‌اند توی ظرف لاستیکی و رویش نوشته‌اند: خامه عسلی! لقمه‌اش که هنوز هم خودم می‌گیرم نه مادرم برایم، خیلی خوشمزه‌تر به نظر می‌رسد… لابد چیزهای دیگری هم به آن اضافه کرده‌اند. در بخش ترکیباتش نوشته شده: «خامه‌ی طبیعی، عسل تازه، استابیلایزر»! استابیلایزر حتماً چیزی از قماشِ «افزودنی‌های مجاز» است…

وعده‌ی غذایی روح

از وقتی یادم می‌آید از برنامه‌های غذایی روزانه‌ی روحم یکی همیشه این بود: «۵ دقیقه و ۸ ثانیه تفکر راجع‌به روابط میان محلِّ تولد، زندگی، تحصیل و سکونت فرد با چگونه طی‌شدنِ مراحلِ رشد و تکامل روح، جسم، جان و بدن او».