بحث عمیق

– … مثال می‌زنم؛ فرض کن اگه یه روز من خواهرت رو بگام، تو چه‌ات میشه؟ خُب این هم عینِ همونه دیگه! ببین…
– فرزاد، حیف که در مثل مناقشه نیست، وگرنه دهنت رو سرویس می‌کردم!

– آفرین. دقیقاً. چه به نکته‌ی خوبی اشاره کردی: دهن…
تصور کنم من آمدم خانه‌ی شما. بعد از در که آمدم تو، به جای گلِ روی تو، دهنِ خواهرت رو ببوسم، بعد…
[تا این لحظه، مثلی درباره‌ی اینکه آیا در تصور هم مناقشه هست یا خیر، کشف نشده است!]

ببین تو اساسن

ببین! تو اساساً یه مشکلی داری…
و اون هم اینه که هیچ مشکلی نداری.
و این خودش بزرگ‌ترین مشکلِ توئه.

پ.ن: به این عقیده رسیده‌ام که عقاید رسم‌الخطی‌ام را به قصه‌هایم تحمیل نکنم و هر غلطی خواستم بکنم، توی تیتر بکنم و مابقی را بگذارم به عهده‌ی هوش و ذکاوت نویسنده‌های درون‌ام.

وضع

وضع برای شما محافظه‌کارها عوض میشه.
یه روزی همه‌ی شما از بین می‌رید.

(ظهر یکی از چهارشنبه‌های خیلی‌وقت‌پیش‌ها، تکرار یک سریال خارجی قدیمی، شبکه 4)

امشب

– تو چرا این‌قدر فکر می‌کنی با من فرق داری؟
– چون واقعاً دارم.
– چه فرقی؟
– خودت خوب می‌دونی…
– نمی‌دونم.
– اینکه تو اصلیِ من هستی؛ ولی من اصلیِ تو نیستم.
– چرا این‌طوری فکر می‌کنی؟
– چون همین‌طوری‌یه.
– نیست… تو اصلیِ من هستی…
– ثابت کن.
– چجوری؟
– امشب رو همین‌جا بمون.

مبحث

– اولی: اوّل می‌گفتن: «جنگ 8 ساله» بعداً گفتن: «دفاع مقدس».
– دومی: اِ…؟
– سومی: این که چیزی نیست. الآن هم میگن: «جنگ 33 روزه» کسی چه می‌دونه بعداً چی بگن!
– اولی: این دو تا با هم فرق می‌کنه.
– دومی: ولی تاریخ هیچ‌وقت اشتباه قضاوت نمی‌کنه…
– سومی: خوشم اومد. وظیفه‌ی دانای کلّی‌ات رو به‌خوبی انجام دادی!

انتخاب رشته

– هر رشته‌ای می‌خواد باشه، باشه؛ فقط توش «عربی» نداشته باشه…
– چه اظهارنظر جالبی! حالا می‌ریم به رشت. رضا از رشت. شما چه ملاک‌هایی برای انتخاب رشته‌تون دارین؟