آینده

دانشمندا می‌گن حدود ۵۰-۶۰ سال دیگه هر آدمی می‌تونه قیافه‌ی خودشو انتخاب کنه و به هر شکلی می‌خواد در بیاره.
می ترسم ۵۰-۶۰ سال دیگه همه شهرو گند بگیره، چون همه رفتن مدل و هنرپیشه شدن و هیچ‌کس رفتگر نیست.

حیوان‌ها

من یک عادت بدی دارم… و اون هم اینه که از حیوانات بیزارم. از تمامشان. بدون استثناء. من عاشق انسان‌ها هستم. ما انسان‌ها این قدرت را داریم که یک گنجشک را کباب کنیم، یک جوجه را به سیخ بکشیم، و راضی به پیرگوسفندان و گاوهای میان‌سال نباشیم. امّا نمی‌کنیم. خیلی‌های‌مان این کار را انجام نمی‌دهیم. حیوانات وحشی این ویژگی را ندارند و به همین دلیل من آن‌ها را دوست ندارم بچه‌ها. دوست ندارم توی خانه‌ام گربه داشته باشم. دوست ندارم با سگِ خانگی‌ام روی یک تخت بخوابم. دلم نمی‌خواهد هم‌صحبتِ شب‌هایم مرغ و خروس‌های مش مریم باشند… من بچه‌ی واقعی می‌خواهم. بچه‌ی آدم. یک انسان.

و بدبختانه هرچقدر هم که خوب، این حیوان‌ها یک ویژگی بد دارند؛‌ آن‌ها دندان‌های تیزی دارند و متأسفانه عقل ندارند، احساس ندارند، عشق ندارند و ما پستاندارانِ خوش‌مغز اگر این‌ها را نداشتیم، حیوان‌های وحشی خوبی می‌شدیم… ولی نشدیم. نخواستیم بشویم. این را مانع پیشرفت‌مان می‌دانستیم. هه! حتا درمورد چنین چیزی هم به فکر پیشرفت مان بودیم. به فکر پیشرفت خودمان بودیم. بیشترمان باز البتّه! به همین دلیل است که من انسان‌ها را دوست دارم. چون آن‌ها مغز و قلب و احساس دارند و با همین سه نیز همه چیز را درک می‌کنند. آقایان، خانم‌ها، خیلی ببخشید! خیلی ببخشید که من عادت‌های خیلی بدی دارم…

توضیح: تحت تأثیر دیدن «Evil’s Advocate» و شنیدن خبری از تلویزیون درمورد خفه کردن دسته جمعی جوجه‌ها که بعضاً با نطفه‌شان هم تخم مرغ نیمرو می‌کنیم.

قرآن را نمی‌بوسیم

دیگر مدتهاست قرآن را نمی‌بوسیم. چون مدت‌هاست آن را از روی طاقچه برنداشته‌ایم. و خاک گرفته و اگر ببوسیم صورتمان کثیف می‌شود… تازه وضو گرفتیم، نباید صورت‌مان خاکی شود. تاقچه‌ی عادتِ زندگی‌مان را مدتهاست گرد نگرفته‌ایم. بهار دارد از راه می‌رسد. دلمان هوای تازه و قرآن تمیز می خواهد. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. هوا سردی ملسی دارد و آن بیرون بارانِ زیبایی دارد می بارد و ما مدت‌هاست که قرآن را نمی‌بوسیم.

نسبیت 2

در مورد پست قبلی عدّه‌ای خیالات کردند که مثلاً من نمی‌دانم دستمال چه کسی زیر درخت آلبالو گم شده. خبر داری؟ نچ نچ! بی‌خبری؟ نچ نچ! پس تو گرگ من… یعنی کلاً درباره‌ی من فکرهای بد کردند؛ به‌شان توصیه می‌کنم خودشان را به پلیس 101 معرفی کنند!

وگرنه کیست که ادیسون کبیر را نشناسد که روایت است شبی چند با مریلین مونروی کثیف فاسد معلوم‌الحال لاکردار، زیر درخت آلبالو… گم شده. خبر داری؟ نچ نچ! بی‌خبری؟ نچ نچ! و صبح وقتی بیدار شده، نه مریلین را یافته، و هم موهایش از شدّتِ رعد، برق گرفته و میوه‌ای به نام سیب را با تعجب و بی‌خیالی همیشگی خود (!) از روی درخت آلبالو کنده و همانجا نشسته و هسته‌اش را شکافته و بمب اتم را با آلیاژ بالا و اورانیوم غنی‌شده‌ی فردِ اَعلاء به خوردِ گراهام بل (همسر واقعی مریلین مونرو) داده و سپس وقتی مری را در مراسم ختم بل می‌بیند، … می‌بیند و … بعد… خلاصه تسلیت می‌گوید و… و چون او را تنها و بی‌کَس می‌یابد، اجازه می‌خواهد با مادرش برای امور خیریه تشریف بیاورند.

مری هم البته با مشاوره‌ی آنجلینا و کوفی عنّان و گلی فرهی و مهتاب کرامی به این نتیجه می‌رسد، چون شاعر شهیر، شهریار نامه‌هایی با ادی ردُّبدل کرده، پس حتماً… مشکلی نیست و همه‌چیز تحت کنترل است و…

شب عروسی وقتی به جای زیر درخت آلبالو می‌روند روی تخت جهیزیه‌ی مری، ناگهان… دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده. خبر داری؟ نچ نچ! بی‌خبری؟ نچ نچ! پس تو گرگ من هستی.