سرما

زمستان است. سرد است. درد است. درختان، روی زمین، زردند. کلاغان روی هوا برفی… هیچ نشانی نیست از مهر و صفا، گام بلند، طالع باز، در این فصل پُرحرفی! چیزی که درباره‌ی زمستان می‌توانم بگویم این است که: هوا سرد است و خانه‌ی ما نیز. و این سردی، نمی‌دانم چطور و چگونه و چرا، برعکس ظاهرش، گرمای بی‌نظیری را با خود میان روابط آدم‌ها تزریق می‌کند. بعداً بیشتر دراین باره می‌حرفیم!

Advertisements

مرد جذاب

من تنوع زندگی دیگران هستم؛ و دیگران تنوع زندگی من. شعارش در زندگی همیشه این بود. می‌گفت من با تمام ضعف‌هایم، چه خوب چه بد، وقتی در جامعه حاضر باشم و با دیگران حشر و نشر داشته باشم و معاشرت کنم، همیشه چیزهای نوئی برایشان خواهم داشت. می‌گفت ظاهر من چه خوب چه بد، من طعم خودم را دارم. ظاهرش البته بد نبود، و به خودش می‌رسید. ولی خودش هیچ‌وقت از آن راضی نمی‌شد و فکر می‌کرد زیبایی ظاهری کمی دارد. ولی برایش اهمیتی هم نداشت. چون هر چه بود او شخصیت و کاراکتر اختصاصی خود را داشت. یک‌جور راه می‌رفت، یک‌جور حرف می‌زد، یک‌جور می‌رقصید و یک‌جور دست می‌زد… بنابراین به دور از اینکه واقعاً زیبا بود یا نه، می‌توانست جمعی را به اندازه‌ی خودش سرگرم کند و بچرخاند و به‌قولی گرم نماید! و چیزی بیشتر از این برایش مهم نبود.

هر بار همان لباس‌های کهنه‌ی خودش را زیر و رو می‌کرد و یک ترکیب جدید می‌ساخت و می‌پوشید. مدل مویش بستگی به میزان سرعت باد در آن شهر در آن ساعت از آن روز داشت!! و خلاصه هر کاری می‌کرد تا ظاهرش را بهتر کند، بلکه صدایش هم شنیده شود. او معتقد بود: من تنوعی برای دیگران و آن‌ها تنوعی برای من هستند. خودش احساس نمی‌کرد چیز خاصی دارد. وقتی به جمعی می‌رفت کارهای عجیب و غریب نمی‌کرد؛ خودش بود. خودش با صورت ساده و لبخند ساده و لباس‌های ساده. ولی صدایش را دوست داشت و فکر می‌کرد از این بابت شانس آورده! می‌توانست تقلید صدا کند و شوخی‌ئی که کسی دیگر می‌کرده را ادامه‌دار کند و با تقلید صدا جمع را از شدّت خنده منفجر کند! او خودش فکر می‌کرد کار خاصی نمی‌کند ولی تنها آن‌ها بودند که ارزش کارهایش را می‌فهمیدند. خُب البته همه به احساسات درونی او فکر نمی‌کردند و شاید فقط حتا یکی دو نفر بودند!! بقیه فقط از او به عنوان سرگرمی خود استفاده می‌کردند؛ هر چند به ظاهر خیلی هم با او دوست و آشنا و فامیل بودند… او حس می‌کرد و در وجود بقیه می‌دید احساسات تازه‌ای که به زندگی او می‌افزودند. او می‌دید در وجود بقیه و حس می‌کرد احساسات جدیدی را که به زندگی‌اش اضافه می‌کردند. او می‌فهمید و درک می‌کرد تمام ویژگی‌های شخصی‌ئی که تمامی آن‌ها به حال و هوای او می‌بخشیدند را. و مثل همیشه فریاد می‌زد، در قلبش، و عمل می‌کرد به معنای واقعی کلمه به این جمله که: «من تنوع زندگی دیگران هستم؛ و دیگران تنوع زندگی من!»

دست

وقتی گلوله‌ای شلیک می‌شود، مثلاً به بازوی فردی که ثابت ایستاده، از پشت می‌خورد، همیشه همه‌ی افراد در مقابل آن (مثل هر چیز دیگر) واکنشی یکسان نشان نمی‌دهند. افرادی هستند که بلافاصله که صدای شلیک گلوله را می‌شنوند، و ورودش را درون بدنشان احساس می‌کنند، همه‌چیز را می‌بازند. بلافاصله نقش بر زمین می‌شوند. مهم نیست، که این گلوله به قلب‌شان نخورده است؛ به مغزشان نخورده… مهم این است که یک گلوله در بدن‌شان دارند و بر اساس چیز‌هایی که هوش هیجانی یا واکنش آنی می‌نامند، در همان آن ی‌افتند روی زمین. ولی بعضی‌ها هم ایستادگی می‌کنند. بر اساس همان مسائل روحی و جسمی و ویژگی‌های شخصی هر فرد.

بعضی‌ها حتا مدّت‌ها می‌توانند به راه خود ادامه بدهند، کارشان را بکنند، حتا دست دیگران را بگیرند و بلندشان کنند، و خیلی کارهای دیگر. و از همه مهم‌تر این است که آن‌ها به هیچ وجه نمی‌افتند. به هیچ وجه. حتا اگر این گلوله به قلب‌شان شلیک شده باشد، تا زمانی که می‌توانند می‌ایستند و اگر بخواهند بمیرند، ایستاده می‌میرند. نه اینکه مثلاً ایستاده خوابیدن یا خوابیده‌اش، یا ایستاده ادرار کردن با نشسته‌اش خیلی تفاوت دارند و حتا متمایز هستند؛ ولی هیچ برتری‌ئی ندارند. آدم باید دراز بکشد و بخوابد… ولی تنها چیزی که ایستاده بودنش برتری است، ایستاده تیر خوردن و ایستاده مُردن است. در این پوزیشن هیچ‌گاه از اعتقادات خود پایین نمی‌آیید و تا لحظه‌ی مرگ به چیزی که اعتقاد دارید و برای آن می‌جنگید، اعتقاد دارید و برای آن می‌جنگید! اگر ایستاده‌اید و دست دوستتان را گرفته‌اید تا از مهلکه به در کنید، و گلوله‌ای از دوردست به دست چپ‌تان شلیک می‌شود، با دست راست دست چپ دوست‌تان را می‌گیرید و به راهتان ادامه می‌دهید. و این چیزی است که همیشه ارزشش را دارد. همیشه ارزشش را دارد دوستی با دوستی که دستش هیچ‌گاه دست شما را رها نمی‌کند. حتا اگر تیر بخورد و نتواند حضور دستان شما را در خود حس کند. این دستی است که همیشه ارزش گرفتن را دارد.

طبقه

روزی روزگاری پسری زیست می‌کرد در شهر تاری به نام ایگو. در این شهر نمی‌شد نفس کشید یا آواز خواند. در این شهر فقط می‌شد غذا خورد. می‌رفت رستوران، می‌رفت قهوه‌خانه، می‌رفت کافه، می‌رفت پارک، می‌رفت خانه، می‌رفت کوچه، می‌رفت بازار، اینجا، همه‌جا، و می‌خورد. همه‌چیز می‌خورد. مثل همه‌ی دیگر ساکنان شهر. خوردن یکی از صنایع سمعی بصری و چیزهای سوغاتی صارداتی ایگو بود. در ایگو هیچ‌وقت هیچ‌کس به هیچ وجه احساس گرسنگی نمی‌کرد. حتا اگر از تشنگی می‌مُرد، با یک غذای آبکی می‌توانست آن را هم رفع کند. نه اینکه خیلی متفاوت بود با سایر شهرها. هر چیزی که در هر شهری بود، در ایگو هم بود. به اندازه‌ی عادی و نرمالش هم بود. پس قهوه‌خانه هم بود، و قهوه هم داشت، و تشنگی معنایی نداشت. سرگرمی هم داشت، سینما هم داشت، حرمسرا و برج و پارک و ساحل و هر چیزی که فکرش را بکنی. فقط یک چیزش بیشتر از جاهای دیگر بود؛ همان غذا. حالا این پسر در ایگو زنده بود و نفس می‌کشید و آواز می‌خواند با تمام سختی‌ئی که داشت؛ چون همه سرگرم خوردن بودند و کسی او را نمی‌دید. امّا او این نفس کشیدن و آواز خواندن را بالای برج ۶۰ کیلومتری شهر تجربه می‌کرد. برجی که سر دیگرش در آسمان بود و کیلومترها از ابرها بالاتر. انسان به سختی در این فاصله از زمین می‌تواند نفس بکشد، ولی پسر ایگو می‌توانست. و آن را به هر چیزی خصوصاً بودن در آن شهر خوردن‌ها ترجیح می‌داد.

او حتا تصورش را کرده بود که اگر یک روز تصمیم گرفت از شرّ این دنیا خلاص شود، باید از بالای این بُرج خودش را بندازد و در این مسیر دراز که تا رسیدن به زمین می‌گذراند فقط بخندد. این شده بود آرزوی پسر. و می‌خواست به زودی آن را عملی کند. همه چیز را برداشته بود؟ بله. چون چیزی که لازم بود بردارد، هیچ چیز بود. امّا بود. هرچه بود، هیچ نبود. بالاخره یک چیزی بود و بالاتر از ارزش تمام خوراکی‌های این شهر برای پسر می‌ارزید. اینکه هیچ وسیله‌ای نداشت که با خود ببرد. نه اینکه نداشت، بلکه لزومی نداشت. چون نمی‌خواست که کوه‌نوردی کند؛ می‌خواست خودش را از بالای برج ۶۰ کیلومتری ایگو پرت کند پایین. و در این زمانی که می‌گذشت (شاید نزدیک نیم ساعت!!) فقط بخندد. این حرکت نمادین را برای خندیدن به تمام مردم شهر انجام می‌داد. از بالای برج نمی‌شد شهر را به درستی دید. ابرها نمی‌گذاشتند. ولی او تا بخشی از راه، تمام شهر را زیر پای خودش داشت و خنده‌ی او درست بالای سر تمام شهر بود.

او حالا روی برج ایستاده و تی‌شرت قرمز و شلوارک زردش را به عنوان تنها دوستانش به همراه دارد. کفش و جوراب و کلاه و هر چیز مزاحم دیگر را پرت می‌کند از برج پایین و آماده‌ی رفتن می‌شود. شاید زودتر از لباس‌هایش به دلایل فیزیکی بتواند زمین ایگو یا شاید سقف یکی از مغازه‌های آن پایین را لمس کند!! به هرحال اصل، انجام این عمل بود و چیز دیگری اهمیت نداشت. خبرنگاران هم آن‌قدر وقت داشتند تا همه‌چیز را برای تصویربرداری از او آماده کنند. بالاخره کسی با موبایلش یا یک چیز دیگر از این صحنه فیلم می‌گرفت و تمام مردم شهر خوردن را کنار می‌گذاشتند و لحظه‌ای به لبخند زیبای پسر سلام می‌کردند! و هیچ‌چیز برای پسر مهم‌تر از این نبود که ساکنان شهرش، ایگو، بدانند چیزهای مهم‌تری از خوردن هم وجود دارد. و آن‌قدر مهم که کسی مانند او حاضر است جانش را در راه نشان‌دادن حقیقت آن فدا کند. چیزهایی آن‌قدر مهم‌تر مثل نفس‌کشیدن، مثل آوازخواندن. چیزهایی که مردم شهر ایگو، سال‌ها بعد از مرگ پسر هم نفهمیدند.

راست

دردناک نبود. به هیچ‌وجه. قصّه از آنجا شروع می‌شد که او از کی دروغ گفتن را شروع کرد؟ از وقتی که به جای مدرسه، می‌رفت خانه‌ی دوستش؛ از وقتی که اسباب‌بازی فامیل و آشنا را می‌دزدید؛ از وقتی وقتی از او می‌پرسیدند: کار تو بود؟ همه‌چیز را گردن برادرش می‌انداخت؛ یا از وقتی که حتا هنوز پستونکش نمی‌گذاشت حرف بزند؟ به هر حال او از یک‌جایی میان همین‌جاها دروغ گفتن را شروع کرد. ولی مهم این بود که او اکنون می‌دانست دروغ گفتن چه‌قدر راحت و مشکل‌گشا ست. برای همین نمی‌توانست آن را ترک کند. نمی‌توانست، و باید مثل همه‌ی دیگران تا آخرین روز عمرش، دروغ گفتن را ادامه می‌داد. از دروغ راجع‌به ساده‌ترین چیزها مثل دلیل دوبار حمام‌رفتن دیروزش، یا دیرآمدن از کلاس زبان شروع می‌شد تا چیزهای مهم‌تری مثل احساسش راجع‌به اطرافیانش و دلیل نزدیکی با آن‌ها (مثلاً پول یا چیز دیگر)… امّا به هر شکلی بود دلش می‌خواست کمتر دروغ بگوید و آدم رُک و سرراستی باشد.

خیلی‌ها ناراحت می‌شدند از اینکه بدانند او واقعاً چه نظری راجع‌به‌شان دارد، خودش خیلی صدمات می‌دید، چون دیگر کسی حاضر نبود با آدم تندرو در راست‌گویی‌ئی مثل او معاشرت کند. ولی می‌خواست؛ و می‌خواست طعمش را بچشد. پس شروع کرد. شروع کرد به گفتن حقیقت، آنچه در ذهنش بود، آنچه انجام می‌داد، آنچه می‌خواست و خلاصه تمام جیک و پوک زندگی که از او سؤال می‌شد. در ابتدا همه را شگفت‌زده می‌کرد. چون دیگر کمتر دماغش را می‌خواراند. چون احساس شادابی و سرخوشی خوبی به او دست می‌داد وقتی راست می‌گفت. به دوستش می‌گفت چقدر صورتش جوش زده، چرا یه کاریش نمی‌کنه که بهتر بشه؟ و دوستش که تابحال از کسی چنین حرفی نشنیده بود شگفت‌زده می‌شد. به خواهرش می‌گفت حالش از او و صدا و قیافه و رفتارش بهم می‌خورد… و خواهرش که همیشه احساس بزرگی و برتری نسبت به او می‌کرد، شگفت‌زده می‌شد. امّا او شگفت‌زده کردن مردم را دوست نداشت. دوست داشت خودش را شگفت‌زده کند.

پس کمی هم حقایق بیشتری را گفت و البته مجبور بود خیلی کارها و عادت‌های زشتش را مثل دست‌کجی و دست‌بری کنار بگذارد. تا مجبور نشود این حقیقت را بگوید؛ که مثلاً چه بلایی سر ساعت پدربزرگش آورده است(جمعه، ۲۰ نور پاییزه، سر کوچه، زیر کامیونِِ آشغال‌ریزه) . پس مجبور می‌شد این رعایت را هم بکند. و کم‌کم یکی‌یکی آرام‌آرام دوستانش را از دست می‌داد. مثل درختی که برگ‌هایش می‌ریزد، دانه‌دانه شرشر نم‌نم موهایش می‌ریخت. عذاب و حرصی وجودش را شگفت‌زده می‌کرد؛ چون تبدیل شده بود به پاک‌ترین و راست‌ترین و سرشاد‌ترین مرد کُره‌ی زمین. بنابراین روزی که می‌گفتند روز تولدش بود، کنار جعبه‌ی آشغالی که کریس‌منگول ساکن خیابان وارن‌هاربویِ نوییز از پنجره‌ی خانه‌اش در طبقه‌ی ۶۸‌اُم آپارتمان متحرکش رأس ساعت ۹ و دو دقیقه و سی و شش ثانیه‌ی شب پرت کرده بود روی زمین، کنار بهترین دوستش، یعنی همان جعبه‌ی آشغال که یک کیسه‌ی نایلون بزرگ در خود داشت، که می‌شد آن را پهن کرد و با به کنار خوابیدن و کمی جمع‌کردن پاها راحت روی آن استراحت کرد، خوابید و دیگر بیدار نشد. (کسی هنوز نفهمیده چطور بوی سمور کوهی که توی دستشویی دو کوچه پایین‌تر از آنجا که متروکه بود، مشغول بود، به دماخ او رسیده بود.)

بیماری جسمی

بودن سؤال است. یک روز که خورشید از دنده‌ی چپ بلند شده بود و ابرها ظاهراً با هم دعوا داشتند، و این دعوا کاملاً خیس و کاملاً رنگارنگ بود. همچنین صدا داشت و این صدایش کُلّ  فلک را پُر، و گوش جک‌بلونی را کَر کرده بود. جک‌بلونی مبتلا به یک بیماری بود. بیماری‌ئی روانی نه! بلکه بیماری‌ئی کاملاً جسمی. اسمش بود: «آمپلی فایرینگ آو لیستنینگ» اگر من در فاصله‌ی یک کیلومتری او یک چیپس را مزه مزه می‌کردم، جک‌بلونی صدایش را می‌شنید! این واقعیت وجود داشت، و این بیماری نادر در او ایجاد شده بود. می‌گفتند روز تولد او، سالروز تولد شهردار شهر بود و تمام شهر در همان ساعتی که او مشتاق ورود به این دنیا بود، مشتاق خوردن کیک تولد شهردار بودند و آواز «هپی برثدی» می‌سرودند! تقریباً تمام شهر. از خیابان روزلولت تا میدان بزرگ مرکزی شهر.

بیمارستان دو خیابان با این میدان فاصله داشت، و درواقع دو خیابان از شمع‌های سی‌و‌سه‌گانه‌ی کیک تولد شهردار دور بود! امّا جک‌بلونی وقتی به این دنیا می‌آمد، تنها یک زایمانر و یک مادر در اتاق تولدش حضور داشتند و او در هنگام ورود اصلاً گریه نمی‌کرد. بعدها مشخص شد این هم بخشی از بیماری جسمی اوست، که نمی‌تواند گریه کند. و این باعث می‌شد احساس بدی داشته باشد. حتا به همین دلیل سال‌های زیاد بود می‌خواست سینه‌ای بیابد، مادری شاید، و سرش را روی آن بگذارد و یک دل سیر گریه کند، به حال خودش، به حال خودی که نمی‌توانست گریه کند، ولی چون بودن سؤال است و فقدان جواب، او برای این موضوع هم معلوم بود که نمی‌توانست گریه کند! او هر وقت احساس غم داشت، جیغ می‌کشید. جیغ می‌کشید از اینکه توان گریه‌کردن به حال خودش را هم ندارد. جیغ می‌کشید چون اشک زیر چشمانش بودند، سال‌های سال، ولی امکان جاری‌شدن نداشتند، چون این یک بیماری جسمی بود.

اگر بیماری او روانی بود، امیدی به این بود که جسم او روزی روحش را راضی کند یا فریب دهد و فرمان ریختن قطره‌ای اشک و استارت گریه را از مغز او به چشمانش صادر کند، ولی چون نبود، امیدی هم نبود. بیماری جسمی یعنی جک‌بلونی، فرزند راستین خاردیک‌چیس‌بلونی‌گاد که دو روز قبل از تولد او توسط عده‌ای متعصب به خاطر نام غیرهمگونش (به جانِ همسرش)، مُرده بود، توانایی این را در مغزش ندارد که اشک بریزد و گریه کند. او حتا اگر حالت گریه را با تمام اعصاب صورتش به خود بگیرد، نمی‌تواند حتا مزّه‌ی یک قطره اشک نمکی لعنتی را هم بچشد، چه برسد که بخواهد با تمام وجود و به اندازه‌ی تمام این ۱۹ سال زندگی مزخرفش گریه کند. زایمانر در روز به دنیا آمدنش از اینکه می‌دید او گریه نمی‌کند، و متعجبانه حتا تلاشی هم برای اشک ریختن ندارد، به مادرش تبریک گفت.

پسرک کاملاً زیبا بود. پدرش که دو روز پیش مُرده بود هم زیبا بود. زایمانر بعد از اتمام کار، بوسه‌ای بر لب پسرک زد و او را تحویل مادرش داد. گفتم پسرک گریه نمی‌کرد، و این هم بخشی از بیماری عجیب جسمانی‌اش بود؛ ولی این را نگفتم که او در ابتدای ورود به دنیا جوری جیغ می‌کشید که تمام جماعت دو خیابان آن‌طرف‌تر محو صدای بی‌نظیر او شده بودند. جیغ کشیدن او مثل جیغ‌کشیدن ابرها وقتی درحال جنگ با هم هستند، و کار‌هایشان را ما به نام رعدوبرق می‌شناسیم، جذاب و مردانه و یکتا بود. او شبیه غول انتقام‌گیری جیغ می‌کشید که باید انتقام خون پدرش را بگیرد. ولی او حتا نمی‌توانست یک قطره اشک برای فقدان او بریزد. این صدای بلند او هم از نشانه‌های این بیماری جسمی بود که خوشبختانه با مدیریت ذهنی او توانستند این مشکل جسمی را حل کنند و او فهمید که مجبور نیست حرف بزند. می‌تواند بنویسد. فقط کافی بود او یک عطسه‌ی کوچک می‌کرد تا خانه‌ی آقای فارنل در دو کوچه آن‌طرف‌تر که مرد فقیری بود و خانه‌ای کاهی و گلی داشت، کاملاً فرو بریزد. پس فهمید که با این همه دردی که دارد، می‌تواند این یک مورد کاملاً بی‌اهمیت را هم درخودش حل کند. و از آن به بعد صدایی از او درنمی‌آمد. نه موقع بیداری صبح خمیازه می‌کشید، نه موقع بیماری عطسه می‌کرد، نه حتا اگر تا سرحدّ مرگ نیاز به گریه داشت، می‌توانست جیغ بکشد.

او حتا روز مرگ مادرش هم منتظر می‌ماند تا تمام مردم با هدایت پلیس و مسئولین قبرستان تا شعاع چندکیلومتری او را خالی می‌کردند، و بعد می‌رفت سر قبر او، با دست خودش بیل بیل خاک روی قبرش می‌بارید و جیغ می‌کشید. دستش را به سرش می‌زد، سرش را به خاک، خاک را روی سرش می‌ریخت، سرش را به دیوار می‌کوبید، ولی بدون اشک. بدون یک قطره‌ی اشک. در سنّ ۱۷ سالگی با این درد بزرگ می‌خواست خودش را هم در آن قبر چال کند ولی یک گروه پلیس ناشنوا وقتی از طریق پلیس‌های سوار بر هلیکوپتر از ماجرا خبردار شدند، سریع به کمک دنیا شتافتند و جک‌بلونی را از خاک درآوردند و او را از انجام این کار منصرف. آن‌قدر او را نگه داشتند تا او از شدت درد و استرس و عذاب بیهوش شود. بیمارستان برای او تعدادی دکتر ناشنوا هم جور کرده بود و هر وقت مشکلی برایش پیش می‌آمد، او را در جایی خارج از شهر، داخل ماشین اورژانس عمل می‌کردند. بیهوشی درمورد او جواب نمی‌داد، چون از نشانه‌های دیگر بیماری او که این بار روانی بود، این بود که قدرت زیادی به او می‌داد تا در مقابل هر گونه داروی بیهوشی مقاومت کند و همچنان بیدار و سرحال باشد. و بدبختانه صدای گرگ‌های چند کیلومتر آن‌طرف‌تر هم به گوش او می‌رسید و برای دکترهای ناشنوا خوشحال بود. او را عمل می‌کردند و با سخت‌ترین دردها او کمترین جیغ را می‌کشید. ولی باز شنیدن همان‌ها هم کُشنده بودند.

او واقعاً برای دکترهای ناشنوا خوشحال بود؛ او از صمیم قلب آرزو داشت جای مادرش در آن قبر خوابیده بود؛ او با تمام وجودش احساس حسادت می‌کرد به دختران و زنانی که در فیلم‌های تلویزیون میلیون‌ها اشک می‌ریختند و وقتی پشت صحنه‌ی آن فیلم‌ها را می‌دید، می‌فهمید که این قطره‌های اشک مصنوعی هستند و به شباهت خود با آن‌ها پی می‌برد. ولی حداقل آن‌ها مزه‌ی یک قطره‌ی نمکین را روی صورت و چشمان‌شان می‌چشیدند. جک‌بلونی برای آقای فارنل هم خوشحال بود؛ کسی که خانه‌اش با یک عطسه‌ی او فرومی‌ریخت. ولی با داشتن چنین خانه‌ای هم حتا آرزو داشت مثل او زندگی می‌کرد، ولی می‌توانست اشک بریزد، و نمی‌توانست صدای رعد و برق را بشنود، و صدایی به بلندی رعد و برق نداشت! درهمان روزی که خورشید از دنده‌ی چپ بلند شده بود و ابرها ظاهراً با هم دعوا داشتند …

… او به خانه‌ی آقای فارنل رفت و کاغذی را دستش داد و بعد روی تنها صندلی خانه‌ی او نشست و با تمام وجود به شیوه‌ی خودش گریه کرد. روی کاغذ نوشته شده بود: «۱۰ ثانیه فرصت داری برای نجات جونت از خونه بزنی بیرون…»!

روی برین

من این کار لعنتی رو انجام نمی‌دم لعنتی. نه من، که اون اینو گفت. و یک گلوله به پای چپش خورد. این گلوله آسیبی به بار نیاورد. چون پای چپش کاملاً مصنوعی بود. ولی اون مجبور بود خدا رو به خاطر این یه مورد شکر کنه و از پیش‌آمدن موردهای بدتر جلوگیری کنه. بالاخره مطمئن بود که نه پای راستش، نه تنش، نه سرش، و نه دست‌هاش هیچ‌کدوم مصنوعی نبودن. پس نقش بازی کرد، از این فرصت که اون نمی‌دونست این پاش مصنوعی‌یه، استفاده کرد و به خودش پیچید و فریاد زد و دستش را چندین بار روی پایش کوبید و داد زد که: لعنتی! خدا بُکُشَدِت آشغالِ عوضی! لعنت به تو! لعنت به تو! خب کافیه دیگه. تمومش کن. مشخصه که دو جمله‌ی قبلی رو اون نگفته و مطمئناً شخص سومی بوده که در جواب بی‌قراری‌هاش این دو جمله امری رو به زبون آورده.

به هر حال کسی که این گلوله رو به پای چپ مصنوعی روی نشونده بود، بعد از آروم‌شدن اون، یه بار دیگه سؤالشو تکرار می‌کنه. این کارو می‌کنی یا چشم چپتو هم از دست می‌دی؟ و این بار اون گفت: من این کارو انجام می‌دم! گفت: تکرار کن! من این کارو انجام می‌دم. گفت: خیلی خُب. حالا برو بیمارستان، پاتو درمان کن و تا فردا با خبر خوش بیا. نمی‌خوام سرافکنده‌ام کنی پس مواظب کارات باش. خب دیگه خفه شو آشغال عوضی برو به جهننننننّننننم! این جمله‌ی آخرو خوندین؟ به نظر یه جمله میاد ولی اگه به مدرسه رفته باشین و توی مدرسه تون زنگی به اسم ادبیات داشته بوده باشین و توی این زنگ تو کلاس حضور داشته باشه بودین، می‌دونین که این ظاهراً یه جمله تشکیل شده از درواقع چهار جمله: «دیگه خُب.» «خفه شو.» «آشغال عوضی.» «به جهننننننّننننم برو.» بنابراین منظورم از این جمله‌ی آخرو خوندین فقط بخش «به جهننننننّننننم برو.»ی اون بوده نه چیز دیگه! این یه جمله رو همون کسی زده که پای مصنوعی چپ روی رو خاک زمین کرده بود. بعد گلوله رو این بار روی مغز همون کسی خالی کرد که به روی می‌گفت: «خب کافیه دیگه. تمومش کن.» این شخص سوم اسمش بود: «نماینده‌ی پای چپ مصنوعی روی برین، در مرکز اعصاب مغزی ادای جملات حیثیتی روح!»

قیمت دانستن

در میان جمع برخواست و پرسیده شد از او که آیا مشکلی داری در این زمینه‌ی به‌خصوص؟؟ نمی‌دانست چه بگوید. تمام اعضای خانواده شنونده‌ی حرف‌های او بودند و در مجلس حاضر. پس اگر می‌گفت که بله! مشکل دارم! تاحدودی آبرویش می‌رفت و همه به میزان کودکی و کوچکی آن مغز نُخودی‌اش می‌پی‌بردند، هر چند به رویش هم می‌نمی‌آوردند… اگر هم می‌گفت که نه! مکشلی ندارم! آن هم با وجود این مشکل خوگشلی که داشت (!) برای همیشه شانس به دست آوردن این راه حل یکتا را از دست می‌داد. کسی که از او می‌پرسید مرد دانا و با کمالاتی بود و می‌دانست به کجا می‌زند! بعد از کمی مکث او در پاسخ‌دادن به این سؤال پیچیده‌ی ساده‌ی مرد دانا، مرد دانا دانایی خود را با گفتن این کلید به او اثبات کرد: «اگه مشکل داری فقط کافیه بگی تا راه حلشو سریع دراختیارت بذارم… مشکل داری؟»

خجالت‌آور بود. شاید خیلی‌ها تابحال already می‌دانستن که مردک این مورد عجیب را در زندگی‌اش دارد. مطمئناً کسانی بودند که می‌فهمیدند این مشکل یکی از مسائل حل‌نشده‌ی مردک بود. ولی خُب این بدین معنا نبود که او قدرت مطرح‌کردن آن در این جمع کبیر را هم می‌داشت و در ذهنش امید به این بود که آن‌هایی که با مشکل او مشکلی ندارند و حتا از وجود آن بویی نمی‌برند، از شنیدن پاسخ منفی او سودی نمی‌برند و کافی است تا بفهمند او این مشکل را داشته تا، تا ابدالدهر حواس‌شان به وجود یا عدم وجود این مشکل در او باشد! این مشکل خیلی‌ها بود… در این جمع افراد زیادی بودند که همین مشکل را داشتند و در جواب دانامرد، گفته بودند: بله! و راه حل‌شان را گرفته بودند. ولی او نمی‌خواست بین این جمع، جزو دسته‌ی آن‌هایی باشد که جواب مثبت دادند و آبرویشان رفته بود… او به حفظ آبرویش فکر می‌کرد و می‌توانست امیدوار باشد که تا ابد با وجود این مشکل، پیش افراد زیادی سرش را بلند نگه دارد و حتا نگرانِ این ذرّه‌ای هم نباشد که آنان متوجه مشکل او می‌شوند. بنابراین به این نتیجه رسید که بدین طریق ترتیب آبروی چندین و چند ساله‌ی خود را نمی‌دهد و سعی می‌کند خودش در پی راه‌حل مشکل خویش بگردد به جستجو و سؤال. پس سرش را بالا آورد و با لبخندی سرد و عرقی خشک که از ابرو می‌چکیده داشت، با آرامش (و عذاب از نفهمیدن راه‌حل این یکی مشکل خیلی از مردان دنیا) به سمت می‌کروفن رفت و گفت: «نه»!

عسل بافی عسل بابا

سوسو می‌زد سوسک‌بادک‌های اجاق‌نارنج‌سوز  سوزناک  مست  بی‌آه و بی‌اُه، غمین چُنان!

روبه ناگه به سرای دلش… داااااا / خــــــــل / شـــــُــد!
هر چه دارد دل او، با یه صدا، با یه صدا، باااااا / طــــــــل / شـــــُــد!
ای مُرغ  بی‌خبرم، بی‌خبرم از دنیا…
تو بگو، با چه و چون، شوهر تو، قوقولی قوقو، قاااااا / تــــــــل / شـــــُــد؟!!

در همین افکار سوسوک‌بار بودم که شام‌بلیله تماس گرفت و گفت: «آهسته‌تر سر بِبُر سر  ما را بُردی…» معذرت خواستم و قطع کردم. در همانجا بود که تصمیم گرفتم آهسته سر او را ببُرم و سر خودم را ببرم!!! بچه‌سوس فکِر می‌کرد، شهر  باق‌لاق‌اُتووست! درحالیکه اینجا ویویورک‌سِتی هم نبود حتّا… در جیزره‌ی خوز‌باباباباها همانان بهتر که چارلوز شَوی تا غم‌باد کنی بمیری، در پستی و حقیری!!

بیشین بابا

تأسف‌خوردن یکی از حواسِ هشتاد و پنج‌گانه‌اش بود… مُردن دوای دردش بود و دیر یا زود باید بغچه‌اش را می‌بست. به تنها چیزی که فکر نمی‌کرد این نبود که ماریالو هنوز در دستشویی است… اتفاقاً خیلی هم به آن فکر می‌کرد. همین هم کلافه‌اش کرده بود. حتی تصورش هم برایش سخت بود که ماریالو درحالی که سرش تا گردن توی سنگ تؤالت فرو رفته، جان داده. برای همین حتی نمی‌خواست کسی را خبردار کند. آبرویش می‌رفت و از همه مهم‌تر این مرگ، اصلاً مرگِ باشکوهی نبود…

نه می‌توانست به نزدیکانش بگوید و نه به رئیس اداره‌ی ماری و نه حتی به آتش‌نشانی که بیایند و ماریا را از این کثافت‌خانه بیرون بیاورند. می‌خواست تمام کلبه را با تمام محتویات و خاطراتش بسوزاند. دیگر امیدی برای ادامه‌ی زندگی نداشت. خواست خودش هم در این سودا بسوزد و ذرّه ذرّه جان دادن  خویش را به تماشا بنشیند. دست‌کم حالا خیالش راحت بود که با دو ساعت تأخیر در آن دنیا به محبوبش می‌رسد.

وقتی رسید آن دنیا، باید بیشتر از گذشته قدر ماری را بداند… از طرفی چشم امید داشت به اینکه در آن دنیا مسائل شکمی و زیر شکمی مطرح نیست و می‌توانند با خیالی آسوده عشق پاکی داشته باشند، بدونِ اینکه این عشق، بدونِ شور و لذّت باشد… و از سوی دیگر نگرانِ این بود که چطور با ماریا رو‌به‌رو شود و چه توضیحی درمورد مرگِ جانگداز و سختش بدهد. بودن سؤال است و فقدان جواب. به همین دلیل و با وجود این روزنه‌ی امید که در آن دنیا دیگر مسائلِ این دنیا در ذهن‌ها نمی‌ماند، این نگرانی را باور کرد و از خواسته‌اش پشیمان شد. از خدا خواست که هیچ‌وقت نمیرد تا با ماریالو رو‌به‌رو نشود… چون هیچ توضیحی در توجیه یک ساعتِ وحشتناکِ آخر عمر ماری نداشت.

پس تا پایانِ هستی زنده ماند. حتی از نوح نیز بیشتر عمر کرد. خیلی بیشتر. مرگِ زمین و خورشید و تک‌تکِ سیاره‌ها را دید. در هجرتِ زمینیان به کُراتِ مختلف و حتی به منظومه‌های مختلف و حتی به کهکشان‌های پهناور هستی سردسته بود و به یُمنِ عمر بسیار بلندش، در توئیتر ۹ تریلیون تریلیون تریلیون میلیارد فالوئر  زنده و مُرده داشت که در هر صورت اکانت‌شان همچنان در فهرستِ دنبال‌کنندگانِ او باقی مانده بود. ولی خُب بالاخره هستی به پایان رسید و در عبور از پل صراط هم با بیم  اینکه بالاخره باید با ماری رو‌به‌رو گردد، از خداوند خواست او را به جهنم ببرد تا به سزای عمل ننگینش با همسر خود برسد. امّا در طیِ این همه سال، او خدمت‌های بیشماری به خلق کرده بود و توسط هیچ عدلی نمی‌توانست لایقِ رفتن به جهنم باشد. حتی اگر به جهنم هم می‌رفت، توئیتری‌های مقیم  فیس‌بوک که احیاناً فالوئر او نیز بودند، طوماری در دفاع از او امضا می‌کردند و عدلِ خدا را زیرسؤال می‌بردند. پس به بهشت رفت و بالاخره با ماریا روبه‌رو شد…

رام کردن او

وای بر من. گفتن چنین چیزهایی از یک مردارخور اهل تبّت بعید نیست، ولی از یک بچه جولیس  پایین نیویورک سیتی نشین چرا. (البته لزومی ندارد من یکی از آن‌ها باشم…) پس گریه کردم. از آن روز به بعد خدا خواست من هیچ گاه روی خنده را نبینم. ولی نشد. دست سرنوشت خواست تا خواسته‌ی خدا برآورده نشود. همان موقع ابلیس نبی تصمیم گرفت تمام زندگی‌اش را صرف  این کند که «این» نشود. و من بخندم. پس سال‌ها به انواع و اقسام راه ها و حیله ها و نبرد ها خود را به اشکال گونان بر من نمایاند تا زهره چشمی از من بگیرد؛ بلکه من بخندم و خدا ضایع شود. من نمی‌خواستم این‌طور شود، ولی این‌طور شد. هر چه باشد من پیغمبر خدا بودم و این از من بعید بود. پس تمام سعی ام را کردم تا خنده ام نگیرد. همین‌طور هم شد. پس از آن من هیچ گاه آهن گوشت‌خوار نخوردم و خنده‌ام نگرفت و همه در صلح و صفا و آرامش در کنار خدا و به دور از چشم شیطان زندگی کردند.

لورا گوشی را برداشت. تصمیم به قتل او گرفت. در طی سال ها تلاش در کنار رود، توانسته بود شکم زن‌ها و بچه‌هایش را سیر نگه دارد. آن وقت لورا با بی‌حرمتیِ تمام گوشی را برمی‌داشت؟ این عادلانه و حتی به خصوص عاقلانه نبود. داشت نحوه‌ی کشتن او را انتخاب می‌کرد که دید فرصتی برای این کار ندارد. پس ده-بیست-سی-چهل‌-ئی سر و ته‌اش را هم آورد و راه کشتن بوسیله خنجر را انتخاب کرد. ولی یک مشکلی بود. آن موقع خنجر هنوز اختراع نشده بود و چنین کاری دست کم در آن لحظه غیرممکن بود. پس مجبور شد اول خنجر را اختراع کند، بعد برود سر میز شام و به جای کباب کوبیده، سر لورا را تکه‌تکه کند.

آهن نورد بد ذات خوب کارش را انجام نداده بود. پس خنجر فولادین عمل نکرد و لورا تا آخر عمر با تصور وجود یک قاتل به همراه خانواده‌اش در همسایگی خویش، به زندگی ادامه داد. همانجا چون اساساً به لقاءالله پیوستن هنوز سنّت حسنه‌ای نبود، شربت شهادت را ننوشید و جرعه‌ای از جام آن مست نگشت. حافظ فریاد برآورد که: «جانی که بخشند دیگر/ نگیرند…/ مرگ است سیدی تو/ در کمینی…» ولی چون سیدی با صاد است نه سین، مُردن را انتخاب کرد. و جان به جان آفرین تسلیم نمود.

لوستر خانه‌شان وسیله خوبی بود برای نسب دار مجازات. البته نه خیلی خوب؛ ولی از هیچی بهتر. کاچی به از هیچی که می‌گویند، خدا کند روزی حلوایش را بخوریم همین‌هاست. با این تفاوت که سیرا هنوز خیلی جوان تر از این بود که… نه اینکه بمیرد. جوان تر از این بود که… که آرزوهای زیادی داشته باشد. جوان تر از این بود که… یا حتی که با مرگش همه را ناراحت نکند. بلکه او جوان تر از این بود که بخواهد طناب دار را از لوستر بالای سقف بیاویزد. همانجا زنگ زد تاکسی و آدرس را داد و وصیت نامه را نوشت و تاکسی بوق زد و لباس اش را پوشید و تاکسی دو تا بوق زد و در را قفل کرد و وصیت نامه را گذاشت لای در و سر سومین بوق تاکسی از در حیاط خارج شد و در میدانِ دید راننده تاکسی که یک پژوی آلبالویی بود، ظاهر شد و باعث شد او دیگر بوق نزند.

وقتی معلوم شد این تاکسی با خانه ی روبه رویی کار دارد، تصمیم گرفت تا آمدن تاکسی  خودش صبر نکند و دربست بگیرد. پس دربست گرفت و سر کرایه اش بحث کرد و سوار ماشین شد و یک دور تمام اس ام اس هایش را از اول تا آخر مرور کرد و هنوز در ترافیک بودند. وقتی اس ام اس خواندنش تمام شد، حوصله اش بیش از حد سر رفت و تصمیم گرفت از نزدیکترین جا خودش را پرت کند. پل فردیس نشد، یک جای دیگر. پول تاکسی را داد و باز چانه زد و پیاده شد و بقیه ی چانه ها را پایین زد و در راه رفتن زمین و زمان را در پی یافتن عامل گرانی کرایه تاکسی‌های دربستی به هم دوخت و بعد از مدتها پیاده‌روی به پل دلخواه‌اش رسید. وقتی افتاد پایین، اولین ماشینی که از رویش رد می‌شد یک پژوی آلبالویی بود.

سانتیاگو

««خُب رفقا بیاید بریم عکس بگیریم. نمیشه که تا ابد اینجا موند.» از کوه که بالا می‌رفتند، سرشان درد می‌گرفت. انگار یکی لب شان را گاز گرفته بود. دخترک تمام مدت به سانتیاگو فکر می‌کرد. پسرعمویش که در رُزماری سربازی می‌کرد. ولی خُب کم کم باید فکر او را رها می‌کرد و به پسران دیگری که خیلی هایشان حتی در همین مسافرت نیز بودند، فکر می‌کرد چون دیر یا زود منئیت با سان ازدواج می‌کرد و دیر یا زود آن‌ها بچه دار می‌شدند و دیر یا زود بچه شان ازدواج می‌کرد و دیر یا زود بچه شان بچه دار می‌شد و دیر یا زود نوه شان ازدواج می‌کرد و او هم. ولی تمام این اتفاقات در خاطر دخترک خیلی زود افتادند و این، ذرّه‌ای در جایگاه سانتیگو در قلب او خدشه وارد نکرد. با مهر و عطوفت تمام ، تمام  فکر و ذکر دخترک تنها یک چیز بود؛ سانتیگو و خوشبختی او. دخترک خوشبختی خود را در خوشبختی سانتیگو می‌دید و از دار  دنیا چیزی جز سلامتی او نمی‌خواست. حتی او را برای خودش هم نمی‌خواست. دخترک، آن قدر مرا تحت تأثیر عشق پاک خود قرار داد که برای خوشحال کردنش علی رغم تفاوت سنی زیاد، حاضر به ازدواج با او شدم و خودم را بدبخت کردم. پسری 37 ساله با دخترکِ 39 ساله ازدواج کرده بود. آن هم دخترکی که تمام زندگی اش را وقف سانتیگو کرده بود. پس ازدواجش با من تنها یک چیز بیولوژیکی بود و از مهر و محبتش هیچ چیز به من نرسید جز گریه هایش برای بازنشستگی سان و مویه هایش بخاطر چهل سالگی منئیت و پایان دوران زن بودنش! جل الخالق! حالا آن سه نفر خوشبخت ترین آدم های دنیا بودند، و این وسط فقط آخر کاری من خودم را بدبخت کردم! بروم برای سرنوشت خویش، سه ساعت گریه کنم و اشک بریزم تا اندکی سبک شوم.» سانتیاگو کری ـ 25 ژانويه ۱978 – در اولین سالگرد خانه نشینی

خدا

خداوندگار را؟ نه! این خواست زیادی بود. لیون مطمئن نبود از پس اش بربیاید. پس کمی فرصت خواست تا فکر کند. پادشاه نیز نامردی نکرد و پنج ثانیه به او مهلت داد و بعد شنید: «چشم سرورم!» ولی مجازات تعیین شد که اگر سه تا غروب دیگر، تاج پادشاهی خداوندگار را برای پادشاه نیاورده بود، سرش از تنش جدا کنند. همین کار را هم کردند. منتها به نامردی در غروب دوم. که اگر نکرده بودند، هیچ گاه نمی‌توانستند بکنند. چون خورشید پس از آن دیگر – دست کم تا پایان عمر لیون- غروب نمی‌کرد. به اندوه گریست و پس از جرعه ای خروس، بنالید از سگ که چرا هپلی هپلو نمی‌خواند تا بانونشان از راه رسید و سرش را برید. همانجا کبابش کردند و زنانش تخم نمودند و تخمهایش را نیمی آب پز و نیمی مغز پز طبخ کردند. همانجا کارشان تمام شد. این به نوعی نافرمانی از پدرخوانده تلقی می‌شد و همین هم به ضررشان تمام گشت. تخم مرغ را مغز پز کردن، همین بلایا را هم بدنبال دارد.

به هر حال درنهایت آنها بودند که می‌خندیدند. نه سگ ها خرس شدند، و نه خروس‌ها بیوه. تنها شکلات بی مغز، سر به سر ایل گذاشت و چارلز سر به سر لیوس آداموس. که البته این یکی کجا و آن یکی کجا؟ چون لیوس آداموس یک دختر بود و سر به سر گذاشتن چارلز با یک دختر در زمان آنها معنی خوبی نداشت. هر چند حالا دیگر عادی شده بود. پس آن دو همدیگر را در آغوش گرفتند و پس از بوسه ای سرد، بر هم محرم گشتند… خدا گفت: «فتبارک الله!» لیون گفت: «احسنت! چه صدای دلنشینی داری…» پرنس چارمینْگْغْزْجْ از گرد راه رسید و بر کوه سرد سوار شد و اسب نر را خواجه کرد تا مشکلی پیش نیاید. خنده‌ی بیگاهش در آن لحظه کار دستش می‌داد. پس سعی کرد خودش را کنترل کند. چون نتوانست، سر خویش به باد داد و همراه اسب، کباب شد. لیون با god در کشاکش. خواست تا سرش را ببرد. ولی او سر نداشت. به دنبال سینه‌اش گشت تا قلبش را پاره کند؛ امّا خدا سینه نداشت. پس تصمیم گرفت از زخمی کوچک بر هر جای بدن‌اش که شده، شروع کند. ولی بدنی نیافت. پرسید: «پس این صدا از پس هنجره‌ی چه کسی آمد؟» جواب شنید: «جبرائیل نبی.» همانجا موسی خندید. هق هق داشت ولی حق نه. پس خدا زد زیر گوشش. همینجا قلم و دوات نویسنده تمام شد پس درخواست  آنتراکت کرد. پذیرفت.

سؤال

«سردرد گرفتم.» به شکْوه پرسید: آیا سؤال اختراع نشده است؟ تأیید کرد. پس پرسید: «سردرد گرفتی؟» تأیید کرد. همیشه همین‌طور است. بودن سؤال است و فقدان جواب. امّا از کی فهمید در این کره زندگی می‌کند و کره‌ی دیگری نیز هست. همان‌موقع که هافمن داشت سوار اسبش می‌شد که اسب افتاد روی سر آلفردو. درواقع سؤال از آنجا بوجود آمد. هرچند سر این هم بحث هست که سولجرها معتقدند مبدأ سؤال پنج دقیقه زودتر در حمام خانه‌ی هافمن بوده و البته این ایده طرفداران زیادی ندارد. امّا اولین سؤال چه بود؟ «آیا این اسب روی سر من افتاده است؟» انتظار بیهوده ای است از دمدمیان بخواهیم متولد برج سرطان باشند… امّا هافمن چنین درخواستی از آلفردو کرد… و او نیز قبول نمود. پس سفر آغاز شد. خورشید غروب کرد و مغرب طلوع. همانجا بود که ریز ریز شدن مرد قطره ای توسط ارواح پیر نتردام به رخ اژداد ضُحَکْفَسْقَفِ اعظم کشیده شد. مادرزن اش البته فوت کرده بود. او شوهر نداشت؛ چون یک زن بود. البته دلیل دیگری هم داشت. او در دوره ماموت سنگی سوم زندگی می‌کرد. پس برای اینکه مادرزن اش فوت کرده باشد، لزوما لازم نداشت یک مرد باشد. پس سکوت کرد.

[این داستان جریان دارد…]

بودن سؤال است

بودن سؤال است. زندگی چیست؟ یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا، هیچی نبود. امّا باید چه کرد؟ نگریست به آسمان تا سردرد گرفت؟ یا نشست روی زمین، به فکر کردن… و گریست؟ روزی روزگاری مشرق از مغرب طلوع کرد به خنده که چرا این چنین می‌گریی؟ خورشید گفت: سردرد گرفتم. بس که چرخیدیم و چرخید روزگار تا شب صبح و صبح شام گردد… پرسید؟ پس چه: میگویم. نگفت؛ سکوت کرد. خاموش ماند و دیگر طلوع نکرد. خورشت ریخت روی پای لوئیس و رایان خرخرکنان به خنده گفت: آوه! لوئیس به سه دلیل گریست: همین تنها یک لباس را داشت؛ فردا صبح می‌خواست برود خواستگاری؛ چرا رایان خرخرکنان خندید. ولی چون خورشید خاموش بود، می‌توانست خوشحال باشد که حالاحالاها صبح نخواهد شد. پس به ماه چشمک زد و خندید. حالا البته لب پنجره نشسته بود. همچون مگی. با این تفاوت که مگی گریان نگران به هم خوردن مراسم خواستگاری لب پنجره نشسته بود. همین است دیگر. وقتی قرار باشد خورشید طلوع نکند، همیشه عده‌ای گریان و گروهی خندان می‌شوند. خوش به حال آنها، بدا به حال من.

[این داستان جریان دارد…]