مرد که گریه می‌کنه

یک مرد همیشه ایستاده گریه می‌کنه. هیچوقت نشسته نه… هیچوقت چشم در چشم نه… همیشه پشت پستو… همیشه تنها.
چون همیشه گریه برای مرد گرون تموم می‌شه. از یه طرف اشک می‌ریزه و از طرفی با یکی از دستاش چند تا سیلی به صورت خودش می‌زنه تا از اون فضا بیاد بیرون.
گریه‌های مرد خنده‌داره. و این بزرگترین تناقض قضیه است.
مرد که باشی، اون‌قدر کم بهت حق گریه‌کردن می‌دن که وقتی موقعیت خوبی پیش میاد ازش نهایت استفاده رو می‌بری. انگار یه بغض عمیق میشکنه… نه، اصلن انگار چند تا از سلول‌های قلبت واقعن می‌شکنن.
و البته نکتهٔ جالب قضیه اینجاست که…
گریهٔ مرد زود هم تموم می‌شه…
نه بخاطر اینکه دردش کمتره . نه اصلن. بلکه بخاطر اینکه یه عمر تو جامعه‌ای زندگی کرده که دم گوشش از هر طرف خوندن: «آقاجون سرتو بالا بگیر! مرد که گریه نمی‌کنه…» خب می‌دونین چیه؟ گور بابای یه همچین جامعه‌ای.
مرد گریه می‌کنه…خوبش هم گریه می‌کنه. فقط شرایطش فرق می‌کنه.
فرقش اینه که یک مرد می‌ایسته… سر کمی خم… دائم در حال سیلی‌زدن به خود… خنده‌دار و پرتناقض… گوشهٔ اتاق… پشت به همهٔ دنیا… و رو به سمت تنها چیزی که تو این دنیای بزرگ می‌تونه روش حساب باز کنه… دیوار… دیوار… و دیوار… یه دیوار محکم برای اینکه بهش تکیه بده…و در آغوش بگیرتش.

Advertisements

حیوان‌ها

من یک عادت بدی دارم… و اون هم اینه که از حیوانات بیزارم. از تمامشان. بدون استثناء. من عاشق انسان‌ها هستم. ما انسان‌ها این قدرت را داریم که یک گنجشک را کباب کنیم، یک جوجه را به سیخ بکشیم، و راضی به پیرگوسفندان و گاوهای میان‌سال نباشیم. امّا نمی‌کنیم. خیلی‌های‌مان این کار را انجام نمی‌دهیم. حیوانات وحشی این ویژگی را ندارند و به همین دلیل من آن‌ها را دوست ندارم بچه‌ها. دوست ندارم توی خانه‌ام گربه داشته باشم. دوست ندارم با سگِ خانگی‌ام روی یک تخت بخوابم. دلم نمی‌خواهد هم‌صحبتِ شب‌هایم مرغ و خروس‌های مش مریم باشند… من بچه‌ی واقعی می‌خواهم. بچه‌ی آدم. یک انسان.

و بدبختانه هرچقدر هم که خوب، این حیوان‌ها یک ویژگی بد دارند؛‌ آن‌ها دندان‌های تیزی دارند و متأسفانه عقل ندارند، احساس ندارند، عشق ندارند و ما پستاندارانِ خوش‌مغز اگر این‌ها را نداشتیم، حیوان‌های وحشی خوبی می‌شدیم… ولی نشدیم. نخواستیم بشویم. این را مانع پیشرفت‌مان می‌دانستیم. هه! حتا درمورد چنین چیزی هم به فکر پیشرفت مان بودیم. به فکر پیشرفت خودمان بودیم. بیشترمان باز البتّه! به همین دلیل است که من انسان‌ها را دوست دارم. چون آن‌ها مغز و قلب و احساس دارند و با همین سه نیز همه چیز را درک می‌کنند. آقایان، خانم‌ها، خیلی ببخشید! خیلی ببخشید که من عادت‌های خیلی بدی دارم…

توضیح: تحت تأثیر دیدن «Evil’s Advocate» و شنیدن خبری از تلویزیون درمورد خفه کردن دسته جمعی جوجه‌ها که بعضاً با نطفه‌شان هم تخم مرغ نیمرو می‌کنیم.

نمایشگاه مبلمان

وقتی به نمایشگاه مبلمان می‌روی دو تا اتفاق می‌افتد:
اول اینکه مبلمان می‌بینی.
و بعد اینکه…

یاد ضرب‌المثلِ «تو مو می‌بینی و من پیچش مو» افتادم!
خیلی ضرب‌المثل جالبی‌یه.

بگذریم. داشتم می‌گفتم…
اصلاً‌ بگذارید یک‌جور دیگه توضیح بدهم:

فردی که به نمایشگاه مبلمان می‌رود، درواقع به دیدن دو چیز می‌رود:
یک: دیدن مبلمان
دو: دیدن …

یادم افتاد تو چند وقته‌ی اخیر، دوز ِ چیزهایی در مینی‌بلاگ‌ام بیشتر از بقیه‌ی چیزها شده؛
از جمله چیزهای کمی تا قسمتی بر اساس نظر عدّه‌ای و جمعیتی از مردم خانواده‌دوست و خوش‌فکر، بی‌ادبی.
ولی بگذارید جمله‌مان را تمام کنیم. نگذارید این سخن در گلومان خفه شود.

فرانس کاپولاما رمان‌نویس آرژانتینی می‌گوید: «نویسنده چیزی نمی‌نویسد؛ بلکه به او الهام می‌شود.»
اجازه دهید حقایق را آن‌طور که هستند و می‌بینیم و از همه مهم‌تر: به‌مان الهام می‌شوند، بیان کنیم.
خودمان را سانسور نکنیم و واقعیت‌مان را، واقعیات زندگی‌مان را، در این فضا-رسانه‌ی شخصی خویش، بی هیچ ترس و واهمه‌ای از خفه‌شدن ابراز نماییم.

پس حالا اجازه دهید بگویم؛
چیزی که از ابتدا می‌خواستم بگویم…

امروز به نمایشگاه مبلمان رفتم. خیلی شلوغ بود.
درواقع تردید داشتم که آمدم مبلمان ببینم…
چون بیشتر از مُبل‌ها، درواقع جذبِ افرادی که برای امتحانِ مُبل‌ها روی آن می‌نشستند، می‌شدم.

بحث عمیق

– … مثال می‌زنم؛ فرض کن اگه یه روز من خواهرت رو بگام، تو چه‌ات میشه؟ خُب این هم عینِ همونه دیگه! ببین…
– فرزاد، حیف که در مثل مناقشه نیست، وگرنه دهنت رو سرویس می‌کردم!

– آفرین. دقیقاً. چه به نکته‌ی خوبی اشاره کردی: دهن…
تصور کنم من آمدم خانه‌ی شما. بعد از در که آمدم تو، به جای گلِ روی تو، دهنِ خواهرت رو ببوسم، بعد…
[تا این لحظه، مثلی درباره‌ی اینکه آیا در تصور هم مناقشه هست یا خیر، کشف نشده است!]

روز آخر

خُب پسرم! دیشب رو دودره کردی نیامدی خانه به کنار، ما این آئین مهر را عملی کردیم، تو چه؟ کردی؟
به همراه جمیع دوستانت جوجه‌ها را شماردی؟ نشماردی؟ ای خاک بر سرت عن‌تو‌چک! پس چه غلطی می‌کردی این همه مدّت؟ شبِ به این بلندی را برای همین ساخته‌اند دیگر…

نسبیت 3

نه، من از نظريه‌ی نسبيتِ همسرم سر در نمی‌آورم؛ امّا او را می‌شناسم و می‌دانم كه می‌شود به‌اش اعتماد كرد.

السا اينشتين
در کتاب چنین گفت اینیشتین
نوشته‌ی شهریار رفیع‌المُلکِ قاضی‌حاجاتِ همدانی

نسبیت 2

در مورد پست قبلی عدّه‌ای خیالات کردند که مثلاً من نمی‌دانم دستمال چه کسی زیر درخت آلبالو گم شده. خبر داری؟ نچ نچ! بی‌خبری؟ نچ نچ! پس تو گرگ من… یعنی کلاً درباره‌ی من فکرهای بد کردند؛ به‌شان توصیه می‌کنم خودشان را به پلیس 101 معرفی کنند!

وگرنه کیست که ادیسون کبیر را نشناسد که روایت است شبی چند با مریلین مونروی کثیف فاسد معلوم‌الحال لاکردار، زیر درخت آلبالو… گم شده. خبر داری؟ نچ نچ! بی‌خبری؟ نچ نچ! و صبح وقتی بیدار شده، نه مریلین را یافته، و هم موهایش از شدّتِ رعد، برق گرفته و میوه‌ای به نام سیب را با تعجب و بی‌خیالی همیشگی خود (!) از روی درخت آلبالو کنده و همانجا نشسته و هسته‌اش را شکافته و بمب اتم را با آلیاژ بالا و اورانیوم غنی‌شده‌ی فردِ اَعلاء به خوردِ گراهام بل (همسر واقعی مریلین مونرو) داده و سپس وقتی مری را در مراسم ختم بل می‌بیند، … می‌بیند و … بعد… خلاصه تسلیت می‌گوید و… و چون او را تنها و بی‌کَس می‌یابد، اجازه می‌خواهد با مادرش برای امور خیریه تشریف بیاورند.

مری هم البته با مشاوره‌ی آنجلینا و کوفی عنّان و گلی فرهی و مهتاب کرامی به این نتیجه می‌رسد، چون شاعر شهیر، شهریار نامه‌هایی با ادی ردُّبدل کرده، پس حتماً… مشکلی نیست و همه‌چیز تحت کنترل است و…

شب عروسی وقتی به جای زیر درخت آلبالو می‌روند روی تخت جهیزیه‌ی مری، ناگهان… دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده. خبر داری؟ نچ نچ! بی‌خبری؟ نچ نچ! پس تو گرگ من هستی.

خودکُشی

هنرمند هیچ‌وقت پیر نمی‌شود.
اگر شما یک آدم پیر تنهای بی‌کار و بی‌پول و بی‌محبت هستید که صبح تا شب تو خونه نشسته و کانال‌های تلویزیون رو عوض می‌کنه، براتون متأسفم.
ولی مطمئناً شما هنرمند نیستید.
خودکُشی رو به‌تون پیشنهاد می‌کنم!

صورت و سیرت

همیشه فکر می‌کردم، آدم‌های زشت یا آدم‌هایی که زیاد خوشگل نیستند، حداقل سعی می‌کنند خوش‌اخلاق، خوش‌برخورد یا هر خوش‌… دیگه‌ای باشن، تا خوشگل‌نبودن‌شون تحت‌شعاع قرار بگیره.
حالا می‌فهمم خوب فکر کردم.

انتخاب رشته

– هر رشته‌ای می‌خواد باشه، باشه؛ فقط توش «عربی» نداشته باشه…
– چه اظهارنظر جالبی! حالا می‌ریم به رشت. رضا از رشت. شما چه ملاک‌هایی برای انتخاب رشته‌تون دارین؟