آغاز دوباره

در یک حرکت کاملن مهندسی‌شده اینجانب یک عدد راوی هستم که به محل جنایت خود باز می‌گرده! خیلی شیک و مجلسی اساسن. و تو را من چشم در راهم آی مخاطب دختردایی!

Advertisements

ایده ای

یه روز یه کسی یه گوشه‌ی دنیا یه جائی یه موقعی یه زمانی یه بار یه ایده ای یه جوری به مغزش خطور می‌کنه.

ولی حالا اون روز اون کس اون گوشه‌ی دنیا اون جا اون موقع اون زمان اون بار اون ایده اون جوری از مغزش عبور می‌کنه.

بحث عمیق

– … مثال می‌زنم؛ فرض کن اگه یه روز من خواهرت رو بگام، تو چه‌ات میشه؟ خُب این هم عینِ همونه دیگه! ببین…
– فرزاد، حیف که در مثل مناقشه نیست، وگرنه دهنت رو سرویس می‌کردم!

– آفرین. دقیقاً. چه به نکته‌ی خوبی اشاره کردی: دهن…
تصور کنم من آمدم خانه‌ی شما. بعد از در که آمدم تو، به جای گلِ روی تو، دهنِ خواهرت رو ببوسم، بعد…
[تا این لحظه، مثلی درباره‌ی اینکه آیا در تصور هم مناقشه هست یا خیر، کشف نشده است!]

ببین تو اساسن

ببین! تو اساساً یه مشکلی داری…
و اون هم اینه که هیچ مشکلی نداری.
و این خودش بزرگ‌ترین مشکلِ توئه.

پ.ن: به این عقیده رسیده‌ام که عقاید رسم‌الخطی‌ام را به قصه‌هایم تحمیل نکنم و هر غلطی خواستم بکنم، توی تیتر بکنم و مابقی را بگذارم به عهده‌ی هوش و ذکاوت نویسنده‌های درون‌ام.

روز آخر

خُب پسرم! دیشب رو دودره کردی نیامدی خانه به کنار، ما این آئین مهر را عملی کردیم، تو چه؟ کردی؟
به همراه جمیع دوستانت جوجه‌ها را شماردی؟ نشماردی؟ ای خاک بر سرت عن‌تو‌چک! پس چه غلطی می‌کردی این همه مدّت؟ شبِ به این بلندی را برای همین ساخته‌اند دیگر…

مر

ای لکه‌های ننگ!
مرغوب‌ترین نزد شما آنی است که به زور ِ هیچ شوینده یا سپیدکننده‌ای پاک نشود. که اگر شود، چه باک ازو بایست باشد؟ که مرعوب‌ترین است.