بیماری جسمی

بودن سؤال است. یک روز که خورشید از دنده‌ی چپ بلند شده بود و ابرها ظاهراً با هم دعوا داشتند، و این دعوا کاملاً خیس و کاملاً رنگارنگ بود. همچنین صدا داشت و این صدایش کُلّ  فلک را پُر، و گوش جک‌بلونی را کَر کرده بود. جک‌بلونی مبتلا به یک بیماری بود. بیماری‌ئی روانی نه! بلکه بیماری‌ئی کاملاً جسمی. اسمش بود: «آمپلی فایرینگ آو لیستنینگ» اگر من در فاصله‌ی یک کیلومتری او یک چیپس را مزه مزه می‌کردم، جک‌بلونی صدایش را می‌شنید! این واقعیت وجود داشت، و این بیماری نادر در او ایجاد شده بود. می‌گفتند روز تولد او، سالروز تولد شهردار شهر بود و تمام شهر در همان ساعتی که او مشتاق ورود به این دنیا بود، مشتاق خوردن کیک تولد شهردار بودند و آواز «هپی برثدی» می‌سرودند! تقریباً تمام شهر. از خیابان روزلولت تا میدان بزرگ مرکزی شهر.

بیمارستان دو خیابان با این میدان فاصله داشت، و درواقع دو خیابان از شمع‌های سی‌و‌سه‌گانه‌ی کیک تولد شهردار دور بود! امّا جک‌بلونی وقتی به این دنیا می‌آمد، تنها یک زایمانر و یک مادر در اتاق تولدش حضور داشتند و او در هنگام ورود اصلاً گریه نمی‌کرد. بعدها مشخص شد این هم بخشی از بیماری جسمی اوست، که نمی‌تواند گریه کند. و این باعث می‌شد احساس بدی داشته باشد. حتا به همین دلیل سال‌های زیاد بود می‌خواست سینه‌ای بیابد، مادری شاید، و سرش را روی آن بگذارد و یک دل سیر گریه کند، به حال خودش، به حال خودی که نمی‌توانست گریه کند، ولی چون بودن سؤال است و فقدان جواب، او برای این موضوع هم معلوم بود که نمی‌توانست گریه کند! او هر وقت احساس غم داشت، جیغ می‌کشید. جیغ می‌کشید از اینکه توان گریه‌کردن به حال خودش را هم ندارد. جیغ می‌کشید چون اشک زیر چشمانش بودند، سال‌های سال، ولی امکان جاری‌شدن نداشتند، چون این یک بیماری جسمی بود.

اگر بیماری او روانی بود، امیدی به این بود که جسم او روزی روحش را راضی کند یا فریب دهد و فرمان ریختن قطره‌ای اشک و استارت گریه را از مغز او به چشمانش صادر کند، ولی چون نبود، امیدی هم نبود. بیماری جسمی یعنی جک‌بلونی، فرزند راستین خاردیک‌چیس‌بلونی‌گاد که دو روز قبل از تولد او توسط عده‌ای متعصب به خاطر نام غیرهمگونش (به جانِ همسرش)، مُرده بود، توانایی این را در مغزش ندارد که اشک بریزد و گریه کند. او حتا اگر حالت گریه را با تمام اعصاب صورتش به خود بگیرد، نمی‌تواند حتا مزّه‌ی یک قطره اشک نمکی لعنتی را هم بچشد، چه برسد که بخواهد با تمام وجود و به اندازه‌ی تمام این ۱۹ سال زندگی مزخرفش گریه کند. زایمانر در روز به دنیا آمدنش از اینکه می‌دید او گریه نمی‌کند، و متعجبانه حتا تلاشی هم برای اشک ریختن ندارد، به مادرش تبریک گفت.

پسرک کاملاً زیبا بود. پدرش که دو روز پیش مُرده بود هم زیبا بود. زایمانر بعد از اتمام کار، بوسه‌ای بر لب پسرک زد و او را تحویل مادرش داد. گفتم پسرک گریه نمی‌کرد، و این هم بخشی از بیماری عجیب جسمانی‌اش بود؛ ولی این را نگفتم که او در ابتدای ورود به دنیا جوری جیغ می‌کشید که تمام جماعت دو خیابان آن‌طرف‌تر محو صدای بی‌نظیر او شده بودند. جیغ کشیدن او مثل جیغ‌کشیدن ابرها وقتی درحال جنگ با هم هستند، و کار‌هایشان را ما به نام رعدوبرق می‌شناسیم، جذاب و مردانه و یکتا بود. او شبیه غول انتقام‌گیری جیغ می‌کشید که باید انتقام خون پدرش را بگیرد. ولی او حتا نمی‌توانست یک قطره اشک برای فقدان او بریزد. این صدای بلند او هم از نشانه‌های این بیماری جسمی بود که خوشبختانه با مدیریت ذهنی او توانستند این مشکل جسمی را حل کنند و او فهمید که مجبور نیست حرف بزند. می‌تواند بنویسد. فقط کافی بود او یک عطسه‌ی کوچک می‌کرد تا خانه‌ی آقای فارنل در دو کوچه آن‌طرف‌تر که مرد فقیری بود و خانه‌ای کاهی و گلی داشت، کاملاً فرو بریزد. پس فهمید که با این همه دردی که دارد، می‌تواند این یک مورد کاملاً بی‌اهمیت را هم درخودش حل کند. و از آن به بعد صدایی از او درنمی‌آمد. نه موقع بیداری صبح خمیازه می‌کشید، نه موقع بیماری عطسه می‌کرد، نه حتا اگر تا سرحدّ مرگ نیاز به گریه داشت، می‌توانست جیغ بکشد.

او حتا روز مرگ مادرش هم منتظر می‌ماند تا تمام مردم با هدایت پلیس و مسئولین قبرستان تا شعاع چندکیلومتری او را خالی می‌کردند، و بعد می‌رفت سر قبر او، با دست خودش بیل بیل خاک روی قبرش می‌بارید و جیغ می‌کشید. دستش را به سرش می‌زد، سرش را به خاک، خاک را روی سرش می‌ریخت، سرش را به دیوار می‌کوبید، ولی بدون اشک. بدون یک قطره‌ی اشک. در سنّ ۱۷ سالگی با این درد بزرگ می‌خواست خودش را هم در آن قبر چال کند ولی یک گروه پلیس ناشنوا وقتی از طریق پلیس‌های سوار بر هلیکوپتر از ماجرا خبردار شدند، سریع به کمک دنیا شتافتند و جک‌بلونی را از خاک درآوردند و او را از انجام این کار منصرف. آن‌قدر او را نگه داشتند تا او از شدت درد و استرس و عذاب بیهوش شود. بیمارستان برای او تعدادی دکتر ناشنوا هم جور کرده بود و هر وقت مشکلی برایش پیش می‌آمد، او را در جایی خارج از شهر، داخل ماشین اورژانس عمل می‌کردند. بیهوشی درمورد او جواب نمی‌داد، چون از نشانه‌های دیگر بیماری او که این بار روانی بود، این بود که قدرت زیادی به او می‌داد تا در مقابل هر گونه داروی بیهوشی مقاومت کند و همچنان بیدار و سرحال باشد. و بدبختانه صدای گرگ‌های چند کیلومتر آن‌طرف‌تر هم به گوش او می‌رسید و برای دکترهای ناشنوا خوشحال بود. او را عمل می‌کردند و با سخت‌ترین دردها او کمترین جیغ را می‌کشید. ولی باز شنیدن همان‌ها هم کُشنده بودند.

او واقعاً برای دکترهای ناشنوا خوشحال بود؛ او از صمیم قلب آرزو داشت جای مادرش در آن قبر خوابیده بود؛ او با تمام وجودش احساس حسادت می‌کرد به دختران و زنانی که در فیلم‌های تلویزیون میلیون‌ها اشک می‌ریختند و وقتی پشت صحنه‌ی آن فیلم‌ها را می‌دید، می‌فهمید که این قطره‌های اشک مصنوعی هستند و به شباهت خود با آن‌ها پی می‌برد. ولی حداقل آن‌ها مزه‌ی یک قطره‌ی نمکین را روی صورت و چشمان‌شان می‌چشیدند. جک‌بلونی برای آقای فارنل هم خوشحال بود؛ کسی که خانه‌اش با یک عطسه‌ی او فرومی‌ریخت. ولی با داشتن چنین خانه‌ای هم حتا آرزو داشت مثل او زندگی می‌کرد، ولی می‌توانست اشک بریزد، و نمی‌توانست صدای رعد و برق را بشنود، و صدایی به بلندی رعد و برق نداشت! درهمان روزی که خورشید از دنده‌ی چپ بلند شده بود و ابرها ظاهراً با هم دعوا داشتند …

… او به خانه‌ی آقای فارنل رفت و کاغذی را دستش داد و بعد روی تنها صندلی خانه‌ی او نشست و با تمام وجود به شیوه‌ی خودش گریه کرد. روی کاغذ نوشته شده بود: «۱۰ ثانیه فرصت داری برای نجات جونت از خونه بزنی بیرون…»!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s