عسل بافی عسل بابا

سوسو می‌زد سوسک‌بادک‌های اجاق‌نارنج‌سوز  سوزناک  مست  بی‌آه و بی‌اُه، غمین چُنان!

روبه ناگه به سرای دلش… داااااا / خــــــــل / شـــــُــد!
هر چه دارد دل او، با یه صدا، با یه صدا، باااااا / طــــــــل / شـــــُــد!
ای مُرغ  بی‌خبرم، بی‌خبرم از دنیا…
تو بگو، با چه و چون، شوهر تو، قوقولی قوقو، قاااااا / تــــــــل / شـــــُــد؟!!

در همین افکار سوسوک‌بار بودم که شام‌بلیله تماس گرفت و گفت: «آهسته‌تر سر بِبُر سر  ما را بُردی…» معذرت خواستم و قطع کردم. در همانجا بود که تصمیم گرفتم آهسته سر او را ببُرم و سر خودم را ببرم!!! بچه‌سوس فکِر می‌کرد، شهر  باق‌لاق‌اُتووست! درحالیکه اینجا ویویورک‌سِتی هم نبود حتّا… در جیزره‌ی خوز‌باباباباها همانان بهتر که چارلوز شَوی تا غم‌باد کنی بمیری، در پستی و حقیری!!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s