بیشین بابا

تأسف‌خوردن یکی از حواسِ هشتاد و پنج‌گانه‌اش بود… مُردن دوای دردش بود و دیر یا زود باید بغچه‌اش را می‌بست. به تنها چیزی که فکر نمی‌کرد این نبود که ماریالو هنوز در دستشویی است… اتفاقاً خیلی هم به آن فکر می‌کرد. همین هم کلافه‌اش کرده بود. حتی تصورش هم برایش سخت بود که ماریالو درحالی که سرش تا گردن توی سنگ تؤالت فرو رفته، جان داده. برای همین حتی نمی‌خواست کسی را خبردار کند. آبرویش می‌رفت و از همه مهم‌تر این مرگ، اصلاً مرگِ باشکوهی نبود…

نه می‌توانست به نزدیکانش بگوید و نه به رئیس اداره‌ی ماری و نه حتی به آتش‌نشانی که بیایند و ماریا را از این کثافت‌خانه بیرون بیاورند. می‌خواست تمام کلبه را با تمام محتویات و خاطراتش بسوزاند. دیگر امیدی برای ادامه‌ی زندگی نداشت. خواست خودش هم در این سودا بسوزد و ذرّه ذرّه جان دادن  خویش را به تماشا بنشیند. دست‌کم حالا خیالش راحت بود که با دو ساعت تأخیر در آن دنیا به محبوبش می‌رسد.

وقتی رسید آن دنیا، باید بیشتر از گذشته قدر ماری را بداند… از طرفی چشم امید داشت به اینکه در آن دنیا مسائل شکمی و زیر شکمی مطرح نیست و می‌توانند با خیالی آسوده عشق پاکی داشته باشند، بدونِ اینکه این عشق، بدونِ شور و لذّت باشد… و از سوی دیگر نگرانِ این بود که چطور با ماریا رو‌به‌رو شود و چه توضیحی درمورد مرگِ جانگداز و سختش بدهد. بودن سؤال است و فقدان جواب. به همین دلیل و با وجود این روزنه‌ی امید که در آن دنیا دیگر مسائلِ این دنیا در ذهن‌ها نمی‌ماند، این نگرانی را باور کرد و از خواسته‌اش پشیمان شد. از خدا خواست که هیچ‌وقت نمیرد تا با ماریالو رو‌به‌رو نشود… چون هیچ توضیحی در توجیه یک ساعتِ وحشتناکِ آخر عمر ماری نداشت.

پس تا پایانِ هستی زنده ماند. حتی از نوح نیز بیشتر عمر کرد. خیلی بیشتر. مرگِ زمین و خورشید و تک‌تکِ سیاره‌ها را دید. در هجرتِ زمینیان به کُراتِ مختلف و حتی به منظومه‌های مختلف و حتی به کهکشان‌های پهناور هستی سردسته بود و به یُمنِ عمر بسیار بلندش، در توئیتر ۹ تریلیون تریلیون تریلیون میلیارد فالوئر  زنده و مُرده داشت که در هر صورت اکانت‌شان همچنان در فهرستِ دنبال‌کنندگانِ او باقی مانده بود. ولی خُب بالاخره هستی به پایان رسید و در عبور از پل صراط هم با بیم  اینکه بالاخره باید با ماری رو‌به‌رو گردد، از خداوند خواست او را به جهنم ببرد تا به سزای عمل ننگینش با همسر خود برسد. امّا در طیِ این همه سال، او خدمت‌های بیشماری به خلق کرده بود و توسط هیچ عدلی نمی‌توانست لایقِ رفتن به جهنم باشد. حتی اگر به جهنم هم می‌رفت، توئیتری‌های مقیم  فیس‌بوک که احیاناً فالوئر او نیز بودند، طوماری در دفاع از او امضا می‌کردند و عدلِ خدا را زیرسؤال می‌بردند. پس به بهشت رفت و بالاخره با ماریا روبه‌رو شد…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s