رام کردن او

وای بر من. گفتن چنین چیزهایی از یک مردارخور اهل تبّت بعید نیست، ولی از یک بچه جولیس  پایین نیویورک سیتی نشین چرا. (البته لزومی ندارد من یکی از آن‌ها باشم…) پس گریه کردم. از آن روز به بعد خدا خواست من هیچ گاه روی خنده را نبینم. ولی نشد. دست سرنوشت خواست تا خواسته‌ی خدا برآورده نشود. همان موقع ابلیس نبی تصمیم گرفت تمام زندگی‌اش را صرف  این کند که «این» نشود. و من بخندم. پس سال‌ها به انواع و اقسام راه ها و حیله ها و نبرد ها خود را به اشکال گونان بر من نمایاند تا زهره چشمی از من بگیرد؛ بلکه من بخندم و خدا ضایع شود. من نمی‌خواستم این‌طور شود، ولی این‌طور شد. هر چه باشد من پیغمبر خدا بودم و این از من بعید بود. پس تمام سعی ام را کردم تا خنده ام نگیرد. همین‌طور هم شد. پس از آن من هیچ گاه آهن گوشت‌خوار نخوردم و خنده‌ام نگرفت و همه در صلح و صفا و آرامش در کنار خدا و به دور از چشم شیطان زندگی کردند.

لورا گوشی را برداشت. تصمیم به قتل او گرفت. در طی سال ها تلاش در کنار رود، توانسته بود شکم زن‌ها و بچه‌هایش را سیر نگه دارد. آن وقت لورا با بی‌حرمتیِ تمام گوشی را برمی‌داشت؟ این عادلانه و حتی به خصوص عاقلانه نبود. داشت نحوه‌ی کشتن او را انتخاب می‌کرد که دید فرصتی برای این کار ندارد. پس ده-بیست-سی-چهل‌-ئی سر و ته‌اش را هم آورد و راه کشتن بوسیله خنجر را انتخاب کرد. ولی یک مشکلی بود. آن موقع خنجر هنوز اختراع نشده بود و چنین کاری دست کم در آن لحظه غیرممکن بود. پس مجبور شد اول خنجر را اختراع کند، بعد برود سر میز شام و به جای کباب کوبیده، سر لورا را تکه‌تکه کند.

آهن نورد بد ذات خوب کارش را انجام نداده بود. پس خنجر فولادین عمل نکرد و لورا تا آخر عمر با تصور وجود یک قاتل به همراه خانواده‌اش در همسایگی خویش، به زندگی ادامه داد. همانجا چون اساساً به لقاءالله پیوستن هنوز سنّت حسنه‌ای نبود، شربت شهادت را ننوشید و جرعه‌ای از جام آن مست نگشت. حافظ فریاد برآورد که: «جانی که بخشند دیگر/ نگیرند…/ مرگ است سیدی تو/ در کمینی…» ولی چون سیدی با صاد است نه سین، مُردن را انتخاب کرد. و جان به جان آفرین تسلیم نمود.

لوستر خانه‌شان وسیله خوبی بود برای نسب دار مجازات. البته نه خیلی خوب؛ ولی از هیچی بهتر. کاچی به از هیچی که می‌گویند، خدا کند روزی حلوایش را بخوریم همین‌هاست. با این تفاوت که سیرا هنوز خیلی جوان تر از این بود که… نه اینکه بمیرد. جوان تر از این بود که… که آرزوهای زیادی داشته باشد. جوان تر از این بود که… یا حتی که با مرگش همه را ناراحت نکند. بلکه او جوان تر از این بود که بخواهد طناب دار را از لوستر بالای سقف بیاویزد. همانجا زنگ زد تاکسی و آدرس را داد و وصیت نامه را نوشت و تاکسی بوق زد و لباس اش را پوشید و تاکسی دو تا بوق زد و در را قفل کرد و وصیت نامه را گذاشت لای در و سر سومین بوق تاکسی از در حیاط خارج شد و در میدانِ دید راننده تاکسی که یک پژوی آلبالویی بود، ظاهر شد و باعث شد او دیگر بوق نزند.

وقتی معلوم شد این تاکسی با خانه ی روبه رویی کار دارد، تصمیم گرفت تا آمدن تاکسی  خودش صبر نکند و دربست بگیرد. پس دربست گرفت و سر کرایه اش بحث کرد و سوار ماشین شد و یک دور تمام اس ام اس هایش را از اول تا آخر مرور کرد و هنوز در ترافیک بودند. وقتی اس ام اس خواندنش تمام شد، حوصله اش بیش از حد سر رفت و تصمیم گرفت از نزدیکترین جا خودش را پرت کند. پل فردیس نشد، یک جای دیگر. پول تاکسی را داد و باز چانه زد و پیاده شد و بقیه ی چانه ها را پایین زد و در راه رفتن زمین و زمان را در پی یافتن عامل گرانی کرایه تاکسی‌های دربستی به هم دوخت و بعد از مدتها پیاده‌روی به پل دلخواه‌اش رسید. وقتی افتاد پایین، اولین ماشینی که از رویش رد می‌شد یک پژوی آلبالویی بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s