سانتیاگو

««خُب رفقا بیاید بریم عکس بگیریم. نمیشه که تا ابد اینجا موند.» از کوه که بالا می‌رفتند، سرشان درد می‌گرفت. انگار یکی لب شان را گاز گرفته بود. دخترک تمام مدت به سانتیاگو فکر می‌کرد. پسرعمویش که در رُزماری سربازی می‌کرد. ولی خُب کم کم باید فکر او را رها می‌کرد و به پسران دیگری که خیلی هایشان حتی در همین مسافرت نیز بودند، فکر می‌کرد چون دیر یا زود منئیت با سان ازدواج می‌کرد و دیر یا زود آن‌ها بچه دار می‌شدند و دیر یا زود بچه شان ازدواج می‌کرد و دیر یا زود بچه شان بچه دار می‌شد و دیر یا زود نوه شان ازدواج می‌کرد و او هم. ولی تمام این اتفاقات در خاطر دخترک خیلی زود افتادند و این، ذرّه‌ای در جایگاه سانتیگو در قلب او خدشه وارد نکرد. با مهر و عطوفت تمام ، تمام  فکر و ذکر دخترک تنها یک چیز بود؛ سانتیگو و خوشبختی او. دخترک خوشبختی خود را در خوشبختی سانتیگو می‌دید و از دار  دنیا چیزی جز سلامتی او نمی‌خواست. حتی او را برای خودش هم نمی‌خواست. دخترک، آن قدر مرا تحت تأثیر عشق پاک خود قرار داد که برای خوشحال کردنش علی رغم تفاوت سنی زیاد، حاضر به ازدواج با او شدم و خودم را بدبخت کردم. پسری 37 ساله با دخترکِ 39 ساله ازدواج کرده بود. آن هم دخترکی که تمام زندگی اش را وقف سانتیگو کرده بود. پس ازدواجش با من تنها یک چیز بیولوژیکی بود و از مهر و محبتش هیچ چیز به من نرسید جز گریه هایش برای بازنشستگی سان و مویه هایش بخاطر چهل سالگی منئیت و پایان دوران زن بودنش! جل الخالق! حالا آن سه نفر خوشبخت ترین آدم های دنیا بودند، و این وسط فقط آخر کاری من خودم را بدبخت کردم! بروم برای سرنوشت خویش، سه ساعت گریه کنم و اشک بریزم تا اندکی سبک شوم.» سانتیاگو کری ـ 25 ژانويه ۱978 – در اولین سالگرد خانه نشینی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s