سؤال

«سردرد گرفتم.» به شکْوه پرسید: آیا سؤال اختراع نشده است؟ تأیید کرد. پس پرسید: «سردرد گرفتی؟» تأیید کرد. همیشه همین‌طور است. بودن سؤال است و فقدان جواب. امّا از کی فهمید در این کره زندگی می‌کند و کره‌ی دیگری نیز هست. همان‌موقع که هافمن داشت سوار اسبش می‌شد که اسب افتاد روی سر آلفردو. درواقع سؤال از آنجا بوجود آمد. هرچند سر این هم بحث هست که سولجرها معتقدند مبدأ سؤال پنج دقیقه زودتر در حمام خانه‌ی هافمن بوده و البته این ایده طرفداران زیادی ندارد. امّا اولین سؤال چه بود؟ «آیا این اسب روی سر من افتاده است؟» انتظار بیهوده ای است از دمدمیان بخواهیم متولد برج سرطان باشند… امّا هافمن چنین درخواستی از آلفردو کرد… و او نیز قبول نمود. پس سفر آغاز شد. خورشید غروب کرد و مغرب طلوع. همانجا بود که ریز ریز شدن مرد قطره ای توسط ارواح پیر نتردام به رخ اژداد ضُحَکْفَسْقَفِ اعظم کشیده شد. مادرزن اش البته فوت کرده بود. او شوهر نداشت؛ چون یک زن بود. البته دلیل دیگری هم داشت. او در دوره ماموت سنگی سوم زندگی می‌کرد. پس برای اینکه مادرزن اش فوت کرده باشد، لزوما لازم نداشت یک مرد باشد. پس سکوت کرد.

[این داستان جریان دارد…]

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s