بودن سؤال است

بودن سؤال است. زندگی چیست؟ یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا، هیچی نبود. امّا باید چه کرد؟ نگریست به آسمان تا سردرد گرفت؟ یا نشست روی زمین، به فکر کردن… و گریست؟ روزی روزگاری مشرق از مغرب طلوع کرد به خنده که چرا این چنین می‌گریی؟ خورشید گفت: سردرد گرفتم. بس که چرخیدیم و چرخید روزگار تا شب صبح و صبح شام گردد… پرسید؟ پس چه: میگویم. نگفت؛ سکوت کرد. خاموش ماند و دیگر طلوع نکرد. خورشت ریخت روی پای لوئیس و رایان خرخرکنان به خنده گفت: آوه! لوئیس به سه دلیل گریست: همین تنها یک لباس را داشت؛ فردا صبح می‌خواست برود خواستگاری؛ چرا رایان خرخرکنان خندید. ولی چون خورشید خاموش بود، می‌توانست خوشحال باشد که حالاحالاها صبح نخواهد شد. پس به ماه چشمک زد و خندید. حالا البته لب پنجره نشسته بود. همچون مگی. با این تفاوت که مگی گریان نگران به هم خوردن مراسم خواستگاری لب پنجره نشسته بود. همین است دیگر. وقتی قرار باشد خورشید طلوع نکند، همیشه عده‌ای گریان و گروهی خندان می‌شوند. خوش به حال آنها، بدا به حال من.

[این داستان جریان دارد…]

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s