مرگ

عیدی خدا در روز دوازده فروردین به ما بعد از پنجاه سال اسیر دام اعتیاد بودن، مرگِ پدربزرگِ مادری‌ام بود. یکی از خواب‌هایم این است که روزی سازنده‌ی این موادِ کوفتی را پیدا کنم…

[البته فرقِ این مُردن با مرگِ هفت ماه و یک روز پیش ِ مادربزرگم در این است که این بار نه تنها یک انسان و یکی از عزیزترین‌هایم فوت کرده، که با مرگ او،‌ یک عشق خاک شده؛ یک علاقه مُرده؛ (کنار هم هم خاکشان کردند) و حالا در آن دنیا به هم رسیده. پس حق داشتم این همه گریه کنم… یکی دو تا درد که نبود؛ تازه جبرانِ‌ دفعه‌ی پیش هم بود. این بغضِ فروخورده‌ی قبلی هم بود که به نظرم ترکید…]

Advertisements

یک دیدگاه برای ”مرگ

  1. عجیب زندگی‌ای است. عجیب زندگی‌ای که مرگ جزئی از آن بوده و هست و خواهد بود…
    متأسف شدم. تسلیت من رو هم بپذیر.

  2. خوب ما هم توی نوبت هستیم
    چه با عشق چه بی عشق…
    با اینکه متاسف شدم، اما تاسف من و امثال من چه فایده ای داره؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s