با برادرم عقب تاکسي نشسته بوديم و حرف مي زديم.
احساس کردم مرد ميانسالي که کنارم نشسته به من نگاه مي کند، به طرفش برگشتم و ديدم درست حدس زده ام.
مرد ميانسال نگاهم مي کرد و لبخند مي زد. من هم لبخند زدم.
مرد گفت:«يادداشت هاي شما را مي خونم.» گفتم:«لطف مي کنين.»
گفت:«حيف. اشکال شما اينه که ترسويي.»
من که خودم را آماده تعريف و تمجيد شنيدن کرده بودم و اصلاً انتظار انتقاد نداشتم، گفتم:«بله؟»
مرد ميانسال گفت:«محافظه کاري. يه مطلبي را شروع مي کني ولي دل و جرات نداري تا تهش بري.»
گفتم:«نمي فهمم.» گفت:«مي دونم.» خنده ام گرفت.
به برادرم گفتم:«مي بيني اين آقا چي مي گن؟»
نگاه کردم ديدم مردي که کنارم نشسته بود، نيست.
به برادرم گفتم:«اً، اين آقايي که کنار من نشسته بود، چي شد؟»
برادرم گفت:«کسي کنار تو نبود.» گفتم:«تو اين آقايي که داشت با من حرف مي زد را نديدي؟»
گفت:«نه، ديوانه شدي؟» به راننده گفتم:«شما که اين آقايي را که پهلوي من نشسته بود ديدين.»
راننده گفت:«کسي غير از شما تو ماشين نبود.» گفتم:«پس لابد برادرم راست مي گه که من ديوانه شدم.»
راننده پرسيد:«برادرتون دکترن؟» گفتم:«نخير، ايشونن.» و به برادرم اشاره کردم.
راننده گفت:«کي؟» نگاه کردم ديدم برادرم هم نيست.
به راننده گفتم:«برادرم کو؟ اون که تا همين الان اينجا نشسته بود.»
راننده لبخند زد و گفت:«بله.» به راننده گفتم:«معلوم هست اينجا چه خبره؟»
راننده گفت:«کجا؟» و ديدم راننده هم نيست، تاکسي هم نبود و من کنار خيابان ايستاده بودم، بعد خيابان هم نبود.
ترسيدم و شروع کردم به دويدن و بعد…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s