دختردایی گمشده

یک فیلم، یک تجربه

کوچیک‌ترین

الآن این‌قدر مشکل دارم که کوچک‌ترین‌ش نداشتن وقت سر خاراندانه!

ترجیع‌بند

ترجیع‌بندش این بود: هندوانه، هندوانه!

100

صد؛ سدّی نیست…

بررسی حضور داریوش مهرجویی در سیما 2

[+]

بازگشت داریوش؛ پخش سریالِ «مهمان مامان» بزودی از شبکه‌ی 4 سیما
بخدا راست می‌گم. همین الآن تیزرش از کانال چهار پخش شد… قبول نداری؟

موسیقی تلفیقی

«موسیقی تلفیقی» رو نباید به هر کسی نشون داد…
یارو بین این همه مصرع، گیر داده بود به «عشق پونزده سانتی»…

اعتراف

[+]
اعتراف می‌کنم، پس هستم.

صمیمی‌شدن

[+]
- یه سری آدم‌ها هم هستن که خیلی کارشون درسته‌ها، فقط یه کم زیاد که ازشون تعریف می‌کنی، زود باهات صمیمی می‌شن…
[ده ثانیه بعد]
- بریزم؟!

بالاترین

چه فکر جالبی‌یه. اینکه کسی یه وبلاگ آزمایشی بسازه و توش بی‌نهایت پست، بی‌نهایت کامنت برای هر پست، بی‌نهایت فایل با بی‌نهایت حجم (حداکثر 3 گیگ) برای هر پست، بی‌نهایت صفحه، بی‌نهایت موضوع و بی‌نهایت لینک را برای آزمایش قرار بده که برای اولین بار از تمامی امکاناتِ بی‌نهایت وردپرس استفاده کرده باشه.

حفظِ حافظ

قدیم‌ترها، این فکر رفته بود تو کله‌م که حالا که حافظه‌م خوبه، برم قرآن رو حفظ کنم. یه اسم و رسمی هم می‌شد واسه‌م، بابابزرگ‌م رو هم خوشحال می‌کردم.

ولی بعد پشیمون شدم و برای خوشحال‌کردنِ کوچیک‌ترین عمه‌م، تصمیم به حفظِ «حافظ» گرفتم.

بازیِ «ضدّ خرخون‌ها»

- اسمش بی‌ربطه، ولی بامسمّاست…
- آره. اشمش خیلی بی‌ربطه، امّا خیلی بامشماشت…

روش بازی
هیچی بابا. اسم 3 تا درسی که ازشون بیش‌تر از همه بدتون می‌اومد رو بنویسید. بعد جلوش یه‌دونه «:» بذارید، بعد اون‌وقت یکی از معلم‌های دوره‌ی راهنمایی یا دبیرستان‌تون رو توی اون درس توصیف کنید.

می‌شه این‌جوری به دو نتیجه‌ی خیلی مهم رسید:
1- نتیجه‌ی خیلی مهم اول.
2- نتیجه‌ی خیلی مهم دوم.
فکر نمی‌کنید اگر من هم بخوام نتیجه‌گیری کنم، فرقی با بچه‌های خرخون نخواهم داشت؟

پس بریم سراغ 3 تا روپایی خودم:

1- ریاضی:
مغرور
خودخواه
قاطع
کیف‌سامسونت داشت.
استقلالی بود.
تقلّب، غیرممکن.
شوخی زیاد می‌کرد.
تو همایش «الگوهای برتر» همیشه نفر اول بود. چون روش تدریس همراه با شعر و طنز رو انتخاب کرده بود. ولی خُب فقط برای اون همایش. توی کلاس، همون معلم‌ریاضی همیشگی بود.

2- تاریخ:
معلّم جغرافیا و اجتماعی هم بود.
مهربون
اهل ذوق‌کردن
تقریباً روانشناس
مخالفِ جُک‌های مستهجن به طوری که وقتی روز آخر مدرسه که باهاش درس داشتیم، بچه‌ها رو آورد جلو تا جُک‌های پاستوریزه تعریف کنند، ولی یکی‌شان جُکِ کمی «خفن» تعریف کرد، صورت‌ش را با سیلی سرخ کرد حسابی! بقیه هم حسابِ کارشون رو کردن…
یه بار باهاش رفتیم «همایش الگوهای برتر نمی‌دونم چی‌چی» نمایش اجرا کردیم که توش، نقش معلم برتر رو بازی می‌کرد. بعد رومون به‌ش باز شد و [...] و هی کتکمون زد تا حرصش رو خالی کنه!
آخر سال با اینکه ماشین نداشت، براش به مناسبت روز معلم یه عروسکِ ناز و تپل خریدم که بذاره جلوی ماشین‌ش!

3- شیمی:
عینک‌ش بدجوری ته‌استکانی بود.
مغرور
شوخی کم
ضایع می‌کرد همه رو.
همه‌ش با کنایه و گوشه حرف می‌زد.
از اون آدم‌هایی بود که دوست داشتیم نارنجک ببندیم به کمر بچه خرخونِ کلاس، بگیم بعد از مدرسه، معلم برسونه‌ش خونه، تا هر دوشون برن به دیار باقی… ولی مشکل اینجا بود که اصلاً ماشین نداشت!

خُب تموم شد. به همین سادگی. خیلی دوست دارم بدونم اگه ققنوس آبی، اسپایدرمرد، تراموا، یک فتحی، خنده و فراموشی و دوستان‌شان بخواهند چنین روپایی‌ای بزنند، ریختِ پست‌شون چه‌شکلی می‌شه!

خون به‌پا می‌شود

پریروز باهاشون اتمام حجّت کردم: «من دیگه با شما گه‌ها هیچ قبرستونی نمی‌یام.»

فضولی فرهنگی 2

به نام تک نوازنده ی گیتار عشق
سلام عزیزم زهرا جان من تو را از ته قبلم دوستت دارم و بدان که اصلاً دروغ نمی گم
امیدوارم به جاهای بالایی برسی
خدایا آنکه در تنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت
در تنهاترین تنهایی اش تنهای تنهایش بگذار
I Love
دوستدار همیشگی تو

سیّدها

تابحال به این فکر کردید که، رابطه‌ای که شما وقتی به خانه‌ی پدربزرگتان می‌روید، با دوستِ او پیدا می‌کنید، مثل رابطه‌ای است که سیدحسن خمینی با سیدعلی خامنه‌ای دارد؟

قطبی از نگاه دو

جهانگیر کوثری، جمعه 10 خرداد 1387: باید کادر دستیاریِ خودش رو، خودش انتخاب می‌کرد. باید امکانات اولیه رو برای زندگی در ایران براش فراهم می‌کردند. باید مربی بدنساز رو خودش می‌آورد. دارای یک شرایطی بود و درواقع یک پیشنهادهایی رو داده بود که شاید به هیچ‌کدوم‌شون جامه‌ی عمل پوشیده نشده. یا لااقل به‌ش جواب مثبت داده نشده… ما نمی‌تونیم راجع به این قضیه قضاوت بکنیم. کاش آقای کاشانی، تلفن‌شون باز بود. روی خط می‌اومدن. ما با ایشون صحبت می‌کردیم، تا این قضایا روشن بشه. روشن‌بودنِ این مسائل کمک می‌کنه که مردم ما، دوست‌داران افشین قطبی و فوتبال متوجه بشن چرا افشین قطبی در پرسپولیس نماند؟

[و بعد از محمّد پروین، میهمان برنامه، نظرش را درمورد قطبی می‌پرسد:] عملکرد آقای قطبی چطور بود؟ خیلی خوب بود؟ خوب بود؟ یا متوسط؟
پروین: به نظر من خیلی خوب بود.
کوثری: احسنت! محمّد پروین هم تأیید می‌کنه که درواقع افشین قطبی عملکرد بسیار خوبی داشت. آقای قلعه‌نوعی هم در ابتدای ورودش به این برنامه گفت که: من گزینه‌ی اول رو انتخاب می‌کنم. فکر می‌کنم این نظر تمام کسانی است که امشب در مسابقه‌ی ما شرکت کردند…

[حالا نوبت می‌رسد به پخش بخشی از اولین حضور افشین قطبی در سیمای ایران، پس از 30 سال دوری از وطن و به تبع‌ش، دوری از تلویزیون وطن.] [دانلود فایل صوتی]

جهانگیر کوثری، جمعه 19 مرداد 1386: می‌دونی که تماشاگرهای ما هم احساسی هستن؟
افشین قطبی: درسته.

کوثری: و می‌دونی که طرفدارهای پرسپولیس منتظرن که یک مربی که می‌یاد برای تیم‌شون، تیم‌شون ببره فقط.
قطبی: درسته.

کوثری: و شما به همه‌ی این‌ها آگاه هستید؟
قطبی: من خیلی اینو دوست دارم. من، من هم خودم همین‌طورم.

کوثری: خُب اگر موفق نشید، می‌دونید که اینجا سخته موندن اون‌وقت… [خنده]
قطبی: بله. من فکر من همیشه…

کوثری: … یعنی در باشگاه منظورمه.
قطبی: درسته. من فکرم همیشه اینه که وقتی کاری که برمی‌دارم، من هیچ‌وقت فکر نمی‌کنم که من موفق نخواهم شد. من همیشه فکر کردم که هر کاری برداشتم، من واقعاً موفق خواهم شد. به خاطر اینکه واقعاً Option‌ای برای من نیست. من هرجا می‌رفتم بردم. و فکر کنم با کمک آقای کاشانی، با آقای حمید استیلی و تمام بازیکن‌های پرسپولیس، و این تماشاچی‌های (چقدر) خوب پرسپولیس. این تیم پرسپولیس امسال یکی از بهترین تیم ایران خواهد بود.

کوثری: این تازه نکاتی رو که من گفتم، مثبت‌ش نبوده. امّا شما طرفدارهای زیاد دارید. تماشاگر، خوب دارید. بازیکن‌های خوب داره تیم‌تون الآن. یعنی این‌ها امتیازهایی‌یه که شما دارید.
قطبی: درسته.

کوثری: یعنی اگه بتونین این تیم رو موفق بکنین، خیلی مردم دوست‌تون خواهند داشت. یعنی این‌طوری هم هست.
الآن شما بازیکن‌های تیم رو که نبودید، که خودتون انتخاب کنید. این‌ها رو به آقای استیلی سپردید که تیم رو ببنده؟
قطبی: من فکر کنم آقای حمید استیلی تو ایران خیلی بازی کرده. یکی از بهترین بازیکن‌های ایران بوده. تیم ملی بوده. تیم پرسپولیس بوده. دو بار، مختلف، با دو تا مربّی بزرگ برای پرسپولیس کار کرده. اگه کسی واقعاً لیگِ ایران رو می‌شناسه، این آقای حمید استیلی‌یه.
و من روزی که توی Dubai که دیدم آقای استیلی رو، اون دقیقه‌ی اول خیلی خوشم اومد ازش. بخاطر اینکه خیلی قلبِ خوبی داشت. خیلی به من نگاه کرد، گفت: افشین! من برای تو می‌خوام کار بکنم. من هم گفتم: من از تو می‌خوام یاد بگیرم. و فکر کنم این‌طور همکاری که خواهد بود، که این تیم پرسپولیس رو خوب خواهد شد. و فکر کنم آقای حمید استیلی خیلی، نمی‌دونم به فارسی چطور بگم، Trust می‌کنم! و واقعاً انسانی که می‌دونه چی پرسپولیس لازم داره.

کوثری: خیلی خوبه. این تعریفِ جدیدی‌یه از مربّی و کمکِ خودش. حالا منتها جو شاید این‌جا این‌طوری نبوده. فکر می‌کنن که شما اگر نمی‌اومدید، استیلی سرمربی می‌شد و فاصله می‌خواست ایجاد بشه. درحالی که با این احساسی که شما الآن بیان کردین، این‌قدر خالصانه و راحت، Real گفتین حرفتون رو، یعنی اطمینان دارین به استیلی و دوست دارید که با ایشون، با همکاری ایشون باعث موفقیت پرسپولیس بشین.
قطبی: درسته.

کوثری: کاملاً این‌طوری هست.
قطبی: من با بزرگترین مربی‌های دنیا کار کردیم. ما از هیچ‌چیز… خیلی یاد گرفتیم از این‌ها. من از هیچ‌چیز نمی‌ترسم. نه می‌ترسم که شما سؤالِ سختی بکنین، نه می‌ترسم که مردم عصبانی بشن نبردم، نه می‌ترسم که این کمک‌مربّی که دوستت نداشته باشه. واقعاً وقتی خیلی Professional هستی. همه، همه می‌خوان ببرن. و اگه تیم ببره، هر بازیکن‌ها و هر مربّی واقعاً می‌تونه چیز خوب ازش بیاره.

کوثری: آقای قطبی کِی شروع می‌کنن… [صدا فِید می‌شود و به استودیوی امروز می‌رسیم.]

کوثری: بله. این اولین مصاحبه‌ی تلویزیونی آقای قطبی بود که من تصیحیح می‌کنم، گفتم: مطبوعاتی. معذرت می‌خوام. که در برنامه‌ی ورزش از نگاه دو شرکت کردن و… .

[مربوط: افشاگری عجیب جهانگیر کوثری در باره‌ی دلایل نماندن افشین قطبی در ایران]

تماشاگران

تماشاگرهایی که وقتی خودشون رو تو تلویزیونِ ورزشگاه می‌بینند، دست تکون می‌دن…
متأسفانه دوربین، هیچ‌وقت نمی‌تونه ضایع‌شدن‌شون از کات‌خوردنِ تصویر به تصویر بازیکن‌ها رو به ثبت برسونه.

م

وقتی به کسی که هنگام گوش‌دادن به موسیقی مُحسن‌چاوشی، فکر می‌کند درحالِ گوش‌دادن به یک موسیقی فاخر است، بگویید: «این چرت‌و‌پرت‌ها چی‌یه گوش میدی؟» به‌تان لبخندی می‌زند که حاوی چنین پیامی است: «کاش شرایط من رو درک می‌کردی.»

همه‌چیز بخودت بستگی داره. می‌خوای بری یا بمونی؟

یک پسر نوجوان

وقتی یک پسر نوجوان با سرعتِ نیمه‌«اسلو» پیراهن‌ش را درمی‌آورد، بعدش چه‌کار می‌خواهد بکند به‌نظر من؟

خودگیری

- دقّت کردی یه سری آدما تا به‌شون یه چیزی می‌گی، سریع به خودشون می‌گیرن؟
- منو می‌گی؟

صورت و سیرت

همیشه فکر می‌کردم، آدم‌های زشت یا آدم‌هایی که زیاد خوشگل نیستند، حداقل سعی می‌کنند خوش‌اخلاق، خوش‌برخورد یا هر خوش‌… دیگه‌ای باشن، تا خوشگل‌نبودن‌شون تحت‌شعاع قرار بگیره.
حالا می‌فهمم خوب فکر کردم.

« Newer entries · Older entries »