تصمیم
2009/04/10 at 18:13 | In من | Leave a Commentوقتی که تصمیم گرفتم عوض شوم، هوا سرد بود و تشکم خیس. وقتی تصمیم گرفتم عوضی شوم هم همینطور!
بزرگ
2009/04/09 at 19:44 | In قاعده, من, موقعیتهای مشابه, پسر بچه | 1 Commentاز وقتی یادمه هر کاری خواستم بکنم بزرگترها میگفتن: تو دیگه بزرگ شدی! اِ نه! زشته. تو نباید این کارو بکنی…
پس من کی کوچک بودم؟
مرگ
2009/04/02 at 02:26 | In من | 16 Commentsعیدی خدا در روز دوازده فروردین به ما بعد از پنجاه سال اسیر دام اعتیاد بودن، مرگِ پدربزرگِ مادریام بود. یکی از خوابهایم این است که روزی سازندهی این موادِ کوفتی را پیدا کنم…
[البته فرقِ این مُردن با مرگِ هفت ماه و یک روز پیش ِ مادربزرگم در این است که این بار نه تنها یک انسان و یکی از عزیزترینهایم فوت کرده، که با مرگ او، یک عشق خاک شده؛ یک علاقه مُرده؛ (کنار هم هم خاکشان کردند) و حالا در آن دنیا به هم رسیده. پس حق داشتم این همه گریه کنم... یکی دو تا درد که نبود؛ تازه جبرانِ دفعهی پیش هم بود. این بغضِ فروخوردهی قبلی هم بود که به نظرم ترکید...]
امید
2009/03/28 at 00:33 | In داستان, لذت, من, گمشده | 1 Commentوقتی که از زندگی ناامید میشم، به این فکر میافتم که چطوره دیگران رو به زندگی امیدوار کنم؟ پس یه قصه مینویسم…
و اینجوری خودم هم کم کم دوباره همراه با شخصیت های داستان، به زندگی امیدوار میشم!
از دست دادن
2009/03/25 at 19:54 | In فنآوری, من, موقعیتهای مشابه | Leave a Commentاز آخرین باری که چیزی را از دست دادم به بعد، عادت کردهام برایش Reminder بگذارم.
آینه
2009/03/21 at 22:24 | In انتظارها, لذت, مستند, من, مناسبت, مهمانی لیبلها, موقعیتهای مشابه, مونولوگ, کشف, گمشده | 1 Commentامروز صبح که از خواب پا شدم، رفتم جلوی آینه و به صورت خودم نگریستم. از دیروز تا امروز یک سال بزرگتر شده بودم!
صبحانهی کودکی
2009/03/11 at 07:26 | In خاطره, لذت, من | Leave a Commentاسمش را گذاشته بودم: خامه عسل. برخلاف خربزه و عسل که هیچ با هم نمیساختند، به نظرم میآمد خامه و عسل اساساً برای یکدیگر خلق شدهاند و تمام امید و آرزوی صبحانه خوردنِ هفتهای زورکی به یکبارم همین مخلوط کردنِ خامه با عسل درون ظرف و بعد، لقمه کردنِ آن به جای قراردادنِ جداگانهی هر دو لای نان بود. اینطوری تأثیرش چند برابر میشد و خیلی بهم میچسبید.
خوبیاش این بود که با هر نانی هم آبش به یک جوی میرفت؛ چه بربری، چه لواش، چه سنگک و غیره. پس صبحانه خوردن را با لذّتِ چایی شیرین و خامه عسل هایی که هر دو را خودم هم میزدم و هر دو را خودم قاطی میکردم با هم و به اصطلاح تیلیت میکردم، شروع کردیم… ۲ قاشق شکر با یه استکان چایی درمیآمیخت و یک کاسهی مرباخوری خامه، با ۴ قاشق بزرگ عسل مخلوط میگشت! حالِ جذابی بود… حتماً یک بار این ترکیب را امتحان کنید، خیلی بهتان خواهد چسبید. اگر البته در دوران کودکیتان امتحانش نکردهاید…
و حالا سر میز صبحانه، خاطرهی دوران کودکیام را ریختهاند توی ظرف لاستیکی و رویش نوشتهاند: خامه عسلی! لقمهاش که هنوز هم خودم میگیرم نه مادرم برایم، خیلی خوشمزهتر به نظر میرسد… لابد چیزهای دیگری هم به آن اضافه کردهاند. در بخش ترکیباتش نوشته شده: «خامهی طبیعی، عسل تازه، استابیلایزر»! استابیلایزر حتماً چیزی از قماشِ «افزودنیهای مجاز» است…
…
2009/03/10 at 23:38 | In تقسیمبندیها, من, مناسبت, مهمانی لیبلها, وب ده, کشف, گمشده, گيم آور, گیج, گینس | 2 Commentsیه سالی شد ها! حتا یک قرن هم نگذشت…
[+]
وسواس عجیب
2009/03/07 at 14:49 | In من, مونولوگ | Leave a Commentکمتر مریض میشوم. حتا کمتر سرما میخورم. دفترچهی پزشکیام را که نگاه کنی شاید سالی یک ورقاش هم پر نشده باشد. و این مرا دچار وسواسی عجیب کرده… نکند سلامتی زیاد برایم ضرر داشته باشد؟
حیوانها
2009/02/26 at 01:58 | In بحثهای مهم و اساسی, درگیریهای ذهنی بیپایان, فعل معکوس, من, کمی بلندتر از کوتاه | 2 Commentsمن یک عادت بدی دارم… و اون هم اینه که از حیوانات بیزارم. از تمامشان. بدون استثناء. من عاشق انسانها هستم. ما انسانها این قدرت را داریم که یک گنجشک را کباب کنیم، یک جوجه را به سیخ بکشیم، و راضی به پیرگوسفندان و گاوهای میانسال نباشیم. امّا نمیکنیم. خیلیهایمان این کار را انجام نمیدهیم. حیوانات وحشی این ویژگی را ندارند و به همین دلیل من آنها را دوست ندارم بچهها. دوست ندارم توی خانهام گربه داشته باشم. دوست ندارم با سگِ خانگیام روی یک تخت بخوابم. دلم نمیخواهد همصحبتِ شبهایم مرغ و خروسهای مش مریم باشند… من بچهی واقعی میخواهم. بچهی آدم. یک انسان.
و بدبختانه هرچقدر هم که خوب، این حیوانها یک ویژگی بد دارند؛ آنها دندانهای تیزی دارند و متأسفانه عقل ندارند، احساس ندارند، عشق ندارند و ما پستاندارانِ خوشمغز اگر اینها را نداشتیم، حیوانهای وحشی خوبی میشدیم… ولی نشدیم. نخواستیم بشویم. این را مانع پیشرفتمان میدانستیم. هه! حتا درمورد چنین چیزی هم به فکر پیشرفت مان بودیم. به فکر پیشرفت خودمان بودیم. بیشترمان باز البتّه! به همین دلیل است که من انسانها را دوست دارم. چون آنها مغز و قلب و احساس دارند و با همین سه نیز همه چیز را درک میکنند. آقایان، خانمها، خیلی ببخشید! خیلی ببخشید که من عادتهای خیلی بدی دارم…
توضیح: تحت تأثیر دیدن «Evil’s Advocate» و شنیدن خبری از تلویزیون درمورد خفه کردن دسته جمعی جوجهها که بعضاً با نطفهشان هم تخم مرغ نیمرو میکنیم.
نمایشگاه مبلمان
2009/02/21 at 06:21 | In بحثهای مهم و اساسی, مثلها و عسلها, من, کمی بلندتر از کوتاه, گمشده | 2 Commentsوقتی به نمایشگاه مبلمان میروی دو تا اتفاق میافتد:
اول اینکه مبلمان میبینی.
و بعد اینکه…
یاد ضربالمثلِ «تو مو میبینی و من پیچش مو» افتادم!
خیلی ضربالمثل جالبییه.
بگذریم. داشتم میگفتم…
اصلاً بگذارید یکجور دیگه توضیح بدهم:
فردی که به نمایشگاه مبلمان میرود، درواقع به دیدن دو چیز میرود:
یک: دیدن مبلمان
دو: دیدن …
یادم افتاد تو چند وقتهی اخیر، دوز ِ چیزهایی در مینیبلاگام بیشتر از بقیهی چیزها شده؛
از جمله چیزهای کمی تا قسمتی بر اساس نظر عدّهای و جمعیتی از مردم خانوادهدوست و خوشفکر، بیادبی.
ولی بگذارید جملهمان را تمام کنیم. نگذارید این سخن در گلومان خفه شود.
فرانس کاپولاما رماننویس آرژانتینی میگوید: «نویسنده چیزی نمینویسد؛ بلکه به او الهام میشود.»
اجازه دهید حقایق را آنطور که هستند و میبینیم و از همه مهمتر: بهمان الهام میشوند، بیان کنیم.
خودمان را سانسور نکنیم و واقعیتمان را، واقعیات زندگیمان را، در این فضا-رسانهی شخصی خویش، بی هیچ ترس و واهمهای از خفهشدن ابراز نماییم.
پس حالا اجازه دهید بگویم؛
چیزی که از ابتدا میخواستم بگویم…
امروز به نمایشگاه مبلمان رفتم. خیلی شلوغ بود.
درواقع تردید داشتم که آمدم مبلمان ببینم…
چون بیشتر از مُبلها، درواقع جذبِ افرادی که برای امتحانِ مُبلها روی آن مینشستند، میشدم.
رسوای دوعالم کنندهام
2009/02/19 at 08:41 | In بزرگترین, قاعده, لذت, من, کشف, گمشده, گیجی | 1 Commentاگر بخواهم چیزی یا کسی را برباددهندهی خودم بدانم، که بی آنکه بر آن چیره شوم، طبل رسوایی ام را همه جا بزند، آن چیز یا کس “خواب” است؛ “خواب”!
دغدغه
2009/02/16 at 22:36 | In داستان, من | 2 Commentsپنهان نمیکنم که همیشه دغدغهام بوده داستانی بنویسم که راوی اوّل شخصِ آن تعریف داستان زندگیاش را با چنین جملهای شروع کند: «ازم دوازده سال کوچکتر بود؛ انگار عاشقِ دوستِ “پسر”م شده بودم!»
وعدهی غذایی روح
2009/02/02 at 04:47 | In لذت, من, مونولوگ | 1 Commentاز وقتی یادم میآید از برنامههای غذایی روزانهی روحم یکی همیشه این بود: «۵ دقیقه و ۸ ثانیه تفکر راجعبه روابط میان محلِّ تولد، زندگی، تحصیل و سکونت فرد با چگونه طیشدنِ مراحلِ رشد و تکامل روح، جسم، جان و بدن او».
زلف یار
2009/01/26 at 21:28 | In توی هوای شاعری, مستند, من, هایکو | Leave a Commentبا زلف یار موهامو شونه میزنم.
آه برقگرفتگی!
زندگی عادی
2009/01/20 at 07:27 | In ارزشها, باخاصیت, بازتاب, بزرگترین, ترين, توصیه, داستان, درگیریهای ذهنی بیپایان, دیدگاه, سال ۱۹۶۸, سلام سینما, سورئال, فنآوری, فیلم, لذت, مستند, معلم, من, مناسبت, موقعیتهای مشابه, میگی نه آزمایش کن, نوگـُلِ روشنفکر, همین حالا, چنین گفت کوبریک, کشف, گیج | 1 Comment[+]
اولین کلمهای که بعد از دیدن فیلم به ذهنم رسید «عظمت» بود.
وقتی داشتم گریه میکردم، دومین کلمهای که به یاد آوردم این بود: «جهل»
بعد از تمامشدن گریه، سومین کلمه را گفتم: «زن» و چهارمی و پنجمی و…: «سکس»، «عشق»، «نانوایی»، «ریش تراش»، «…» البته فقط کلمهی اول و دوم راجع به فیلم بود، کلمات دیگر درمورد زندگی عادیام بود منهای این فیلم.
دیش
2009/01/15 at 09:58 | In تحملکن!, لذت, من | 3 Commentsهوا سرده و من جیش دارم. این کار را سختتر هم میکند…
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.
