عرق

2009/03/30 at 13:52 | In دیالوگ, دیدگاه, لذت | 2 Comments

- بوی عرق هم لذت بخش است ها!
- ای… بدکی نیس.

امید

2009/03/28 at 00:33 | In داستان, لذت, من, گمشده | 1 Comment

وقتی که از زندگی ناامید می‌شم، به این فکر می‌افتم که چطوره دیگران رو به زندگی امیدوار کنم؟ پس یه قصه می‌نویسم…
و اینجوری خودم هم کم کم دوباره همراه با شخصیت های داستان، به زندگی امیدوار می‌شم!

آینه

2009/03/21 at 22:24 | In انتظارها, لذت, مستند, من, مناسبت, مهمانی لیبل‌ها, موقعیت‌های مشابه, مونولوگ, کشف, گمشده | 1 Comment

امروز صبح که از خواب پا شدم، رفتم جلوی آینه و به صورت خودم نگریستم. از دیروز تا امروز یک سال بزرگتر شده بودم!

صبحانه‌ی کودکی

2009/03/11 at 07:26 | In خاطره, لذت, من | Leave a Comment

اسمش را گذاشته بودم: خامه عسل. برخلاف خربزه و عسل که هیچ با هم نمی‌ساختند، به نظرم می‌آمد خامه و عسل اساساً برای یکدیگر خلق شده‌اند و تمام امید و آرزوی صبحانه خوردنِ هفته‌ای زورکی به یک‌بارم همین مخلوط کردنِ خامه با عسل درون ظرف و بعد، لقمه کردنِ آن به جای قراردادنِ جداگانه‌ی هر دو لای نان بود. این‌طوری تأثیرش چند برابر می‌شد و خیلی بهم می‌چسبید.

خوبی‌اش این بود که با هر نانی هم آبش به یک جوی می‌رفت؛ چه بربری، چه لواش، چه سنگک و غیره. پس صبحانه خوردن را با لذّتِ چایی شیرین و خامه عسل هایی که هر دو را خودم هم می‌زدم و هر دو را خودم قاطی می‌کردم با هم و به اصطلاح تیلیت می‌کردم، شروع کردیم… ۲ قاشق شکر با یه استکان چایی درمی‌آمیخت و یک کاسه‌ی مرباخوری خامه، با ۴ قاشق بزرگ عسل مخلوط می‌گشت! حالِ جذابی بود… حتماً یک بار این ترکیب را امتحان کنید، خیلی به‌تان خواهد چسبید. اگر البته در دوران کودکی‌تان امتحانش نکرده‌اید…

و حالا سر میز صبحانه، خاطره‌ی دوران کودکی‌ام را ریخته‌اند توی ظرف لاستیکی و رویش نوشته‌اند: خامه عسلی! لقمه‌اش که هنوز هم خودم می‌گیرم نه مادرم برایم، خیلی خوشمزه‌تر به نظر می‌رسد… لابد چیزهای دیگری هم به آن اضافه کرده‌اند. در بخش ترکیباتش نوشته شده: «خامه‌ی طبیعی، عسل تازه، استابیلایزر»! استابیلایزر حتماً چیزی از قماشِ «افزودنی‌های مجاز» است…

رسوای دوعالم کننده‌ام

2009/02/19 at 08:41 | In بزرگ‌ترین, قاعده, لذت, من, کشف, گمشده, گیجی | 1 Comment

اگر بخواهم چیزی یا کسی را برباددهنده‌ی خودم بدانم، که بی آنکه بر آن چیره شوم، طبل رسوایی ام را همه جا بزند، آن چیز یا کس “خواب” است؛ “خواب”!

وعده‌ی غذایی روح

2009/02/02 at 04:47 | In لذت, من, مونولوگ | 1 Comment

از وقتی یادم می‌آید از برنامه‌های غذایی روزانه‌ی روحم یکی همیشه این بود: «۵ دقیقه و ۸ ثانیه تفکر راجع‌به روابط میان محلِّ تولد، زندگی، تحصیل و سکونت فرد با چگونه طی‌شدنِ مراحلِ رشد و تکامل روح، جسم، جان و بدن او».

زندگی عادی

2009/01/20 at 07:27 | In ارزش‌ها, باخاصیت, بازتاب, بزرگ‌ترین, ترين, توصیه, داستان, درگیری‌های ذهنی بی‌پایان, دیدگاه, سال ۱۹۶۸, سلام سینما, سورئال, فنآوری, فیلم, لذت, مستند, معلم, من, مناسبت, موقعیت‌های مشابه, میگی نه آزمایش کن, نوگـُلِ روشنفکر, همین حالا, چنین گفت کوبریک, کشف, گیج | 1 Comment

[+]
اولین کلمه‌ای که بعد از دیدن فیلم به ذهنم رسید «عظمت» بود.
وقتی داشتم گریه می‌کردم، دومین کلمه‌ای که به یاد آوردم این بود: «جهل»
بعد از تمام‌شدن گریه، سومین کلمه را گفتم: «زن» و چهارمی و پنجمی و…: «سکس»، «عشق»، «نانوایی»، «ریش تراش»، «…» البته فقط کلمه‌ی اول و دوم راجع به فیلم بود، کلمات دیگر درمورد زندگی عادی‌ام بود منهای این فیلم.

دیش

2009/01/15 at 09:58 | In تحمل‌کن!, لذت, من | 3 Comments

هوا سرده و من جیش دارم. این کار را سخت‌تر هم می‌کند…

خبرهای قرمز

2008/12/18 at 00:16 | In بی‌لیبل, قاعده, لذت, موقعیت‌های مشابه | 1 Comment

وقتی دماغت یه درد عجیبی گرفت و یه احساس عجیبی بهت می‌گفت توش یه خبراییه، بدون که یه خبرای قرمزی توش هست!

لذت

2008/04/16 at 17:48 | In لذت | 2 Comments

من، لذتِ كندنِ ناخَن‌های پا با دست رو با هيچی عوض نمی‌كنم؛ حتي با ناخون‌گير.

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.