مرگ

2009/04/02 at 02:26 | In من | 16 Comments

عیدی خدا در روز دوازده فروردین به ما بعد از پنجاه سال اسیر دام اعتیاد بودن، مرگِ پدربزرگِ مادری‌ام بود. یکی از خواب‌هایم این است که روزی سازنده‌ی این موادِ کوفتی را پیدا کنم…

[البته فرقِ این مُردن با مرگِ هفت ماه و یک روز پیش ِ مادربزرگم در این است که این بار نه تنها یک انسان و یکی از عزیزترین‌هایم فوت کرده، که با مرگ او،‌ یک عشق خاک شده؛ یک علاقه مُرده؛ (کنار هم هم خاکشان کردند) و حالا در آن دنیا به هم رسیده. پس حق داشتم این همه گریه کنم... یکی دو تا درد که نبود؛ تازه جبرانِ‌ دفعه‌ی پیش هم بود. این بغضِ فروخورده‌ی قبلی هم بود که به نظرم ترکید...]

16 دیدگاه »

خوراک RSS دیدگاه‌های‌ این نوشته. شناسه‌ی دنبالک

  1. صمیمانه بهت تسلیت میگم. درک می کنم. :-(

  2. آقا تسلیت ، مام امسال عزاداریم .

  3. عجیب زندگی‌ای است. عجیب زندگی‌ای که مرگ جزئی از آن بوده و هست و خواهد بود…
    متأسف شدم. تسلیت من رو هم بپذیر.

  4. تسلیت میگم…

  5. tasliat migam behet

  6. خوب ما هم توی نوبت هستیم
    چه با عشق چه بی عشق…
    با اینکه متاسف شدم، اما تاسف من و امثال من چه فایده ای داره؟

  7. سلام تسلیت میگم خدا رحمتشون کنه مستدام باشید

  8. فرید عزیز سلام
    تسلیت میگم.


دیدگاه‌تان را بنویسید:

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

وب‌نوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.