دغدغه
2009/02/16 at 22:36 | In داستان, من | 2 Commentsپنهان نمیکنم که همیشه دغدغهام بوده داستانی بنویسم که راوی اوّل شخصِ آن تعریف داستان زندگیاش را با چنین جملهای شروع کند: «ازم دوازده سال کوچکتر بود؛ انگار عاشقِ دوستِ “پسر”م شده بودم!»
2 دیدگاه »
خوراک RSS دیدگاههای این نوشته. شناسهی دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبنوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.

دغدغه هاتان گرامی باد :-)
دیدگاه با سروش — 2009/02/17 #
دغدغه است ديگر!
دیدگاه با سهيل — 2009/02/21 #