دقّت

2009/02/27 at 22:28 | In حواستو جمع کن | 1 Comment

باید حواست باشه همون‌طور که تو اونا رو می‌بینی، اونام تو رو می‌بینن.

حیوان‌ها

2009/02/26 at 01:58 | In بحث‌های مهم و اساسی, درگیری‌های ذهنی بی‌پایان, فعل معکوس, من, کمی بلندتر از کوتاه | 2 Comments

من یک عادت بدی دارم… و اون هم اینه که از حیوانات بیزارم. از تمامشان. بدون استثناء. من عاشق انسان‌ها هستم. ما انسان‌ها این قدرت را داریم که یک گنجشک را کباب کنیم، یک جوجه را به سیخ بکشیم، و راضی به پیرگوسفندان و گاوهای میان‌سال نباشیم. امّا نمی‌کنیم. خیلی‌های‌مان این کار را انجام نمی‌دهیم. حیوانات وحشی این ویژگی را ندارند و به همین دلیل من آن‌ها را دوست ندارم بچه‌ها. دوست ندارم توی خانه‌ام گربه داشته باشم. دوست ندارم با سگِ خانگی‌ام روی یک تخت بخوابم. دلم نمی‌خواهد هم‌صحبتِ شب‌هایم مرغ و خروس‌های مش مریم باشند… من بچه‌ی واقعی می‌خواهم. بچه‌ی آدم. یک انسان.

و بدبختانه هرچقدر هم که خوب، این حیوان‌ها یک ویژگی بد دارند؛‌ آن‌ها دندان‌های تیزی دارند و متأسفانه عقل ندارند، احساس ندارند، عشق ندارند و ما پستاندارانِ خوش‌مغز اگر این‌ها را نداشتیم، حیوان‌های وحشی خوبی می‌شدیم… ولی نشدیم. نخواستیم بشویم. این را مانع پیشرفت‌مان می‌دانستیم. هه! حتا درمورد چنین چیزی هم به فکر پیشرفت مان بودیم. به فکر پیشرفت خودمان بودیم. بیشترمان باز البتّه! به همین دلیل است که من انسان‌ها را دوست دارم. چون آن‌ها مغز و قلب و احساس دارند و با همین سه نیز همه چیز را درک می‌کنند. آقایان، خانم‌ها، خیلی ببخشید! خیلی ببخشید که من عادت‌های خیلی بدی دارم…

توضیح: تحت تأثیر دیدن «Evil’s Advocate» و شنیدن خبری از تلویزیون درمورد خفه کردن دسته جمعی جوجه‌ها که بعضاً با نطفه‌شان هم تخم مرغ نیمرو می‌کنیم.

بالاترین سالم است

2009/02/23 at 02:07 | In فنآوری, وب ده | 5 Comments

هکر گرامی!
بالاترین سالم است، این ذهن شماست که خراب است!

بالاترین
این در بالاترین

پ.ن: در این لحظات یقیناً تک تک کاربران که از بازگشتِ‌ بالاترین باخبر شده‌اند برای سرزدن به آن، سر و دست می‌شکنند و برای ارسال لینک در آن، سر از پا نمی‌شناسند؛ امّا با این وجود سایت به موقع بالا می‌آید و این نشان از «تدبیر» مدیران‌اش در «تعریض» پهنای باند آن دارد! (سخن از “تدبیر” این روزها زیاد است…)

نمایشگاه مبلمان

2009/02/21 at 06:21 | In بحث‌های مهم و اساسی, مثل‌ها و عسل‌ها, من, کمی بلندتر از کوتاه, گمشده | 2 Comments

وقتی به نمایشگاه مبلمان می‌روی دو تا اتفاق می‌افتد:
اول اینکه مبلمان می‌بینی.
و بعد اینکه…

یاد ضرب‌المثلِ «تو مو می‌بینی و من پیچش مو» افتادم!
خیلی ضرب‌المثل جالبی‌یه.

بگذریم. داشتم می‌گفتم…
اصلاً‌ بگذارید یک‌جور دیگه توضیح بدهم:

فردی که به نمایشگاه مبلمان می‌رود، درواقع به دیدن دو چیز می‌رود:
یک: دیدن مبلمان
دو: دیدن …

یادم افتاد تو چند وقته‌ی اخیر، دوز ِ چیزهایی در مینی‌بلاگ‌ام بیشتر از بقیه‌ی چیزها شده؛
از جمله چیزهای کمی تا قسمتی بر اساس نظر عدّه‌ای و جمعیتی از مردم خانواده‌دوست و خوش‌فکر، بی‌ادبی.
ولی بگذارید جمله‌مان را تمام کنیم. نگذارید این سخن در گلومان خفه شود.

فرانس کاپولاما رمان‌نویس آرژانتینی می‌گوید: «نویسنده چیزی نمی‌نویسد؛ بلکه به او الهام می‌شود.»
اجازه دهید حقایق را آن‌طور که هستند و می‌بینیم و از همه مهم‌تر: به‌مان الهام می‌شوند، بیان کنیم.
خودمان را سانسور نکنیم و واقعیت‌مان را، واقعیات زندگی‌مان را، در این فضا-رسانه‌ی شخصی خویش، بی هیچ ترس و واهمه‌ای از خفه‌شدن ابراز نماییم.

پس حالا اجازه دهید بگویم؛
چیزی که از ابتدا می‌خواستم بگویم…

امروز به نمایشگاه مبلمان رفتم. خیلی شلوغ بود.
درواقع تردید داشتم که آمدم مبلمان ببینم…
چون بیشتر از مُبل‌ها، درواقع جذبِ افرادی که برای امتحانِ مُبل‌ها روی آن می‌نشستند، می‌شدم.

پهن بر گوش

2009/02/20 at 18:29 | In اضافات, انگولک, توی هوای شاعری | 2 Comments

این پهن بر گوش خود مالیده‌ای، یعنی چه؟
این چنین پرده‌ی خود (×) بافته‌ای، یعنی چه؟

[+]
× منظور پرده‌ی گوش است؛ لطفاً گیر ندهید!

رسوای دوعالم کننده‌ام

2009/02/19 at 08:41 | In بزرگ‌ترین, قاعده, لذت, من, کشف, گمشده, گیجی | 1 Comment

اگر بخواهم چیزی یا کسی را برباددهنده‌ی خودم بدانم، که بی آنکه بر آن چیره شوم، طبل رسوایی ام را همه جا بزند، آن چیز یا کس “خواب” است؛ “خواب”!

جواب

2009/02/17 at 19:41 | In تقسیم‌بندی‌ها, قاعده | 1 Comment

کی میگه جواب ِ چَک چَک‌ه؟
یا جواب ِ تَک تَک‌ه؟
جواب اولی یه فحش خارماردار، دومی حداکثر یه پیامک‌ه.
همین…

دغدغه

2009/02/16 at 22:36 | In داستان, من | 2 Comments

پنهان نمی‌کنم که همیشه دغدغه‌ام بوده داستانی بنویسم که راوی اوّل شخصِ آن تعریف داستان زندگی‌اش را با چنین جمله‌ای شروع کند: «ازم دوازده سال کوچکتر بود؛ انگار عاشقِ دوستِ “پسر”م شده بودم!»

مواجهه

2009/02/15 at 02:54 | In راهکار, قاعده, موقعیت‌های مشابه | 2 Comments

در مواجهه با ۹۷ درصد از مشکلات جهان، معقولانه ترین راه حل است: «بخند و بگذر»!

ورودی بلگفا

2009/02/14 at 13:19 | In دیدگاه, فنآوری | 1 Comment

هنوز هم هر چند وقت که بیکار می‌شوم، یک وبلاگ جدید توی بلگفا درست می‌کنم و جملات مدیر آن توی مصاحبه‌ای پادکستیک در ذهنم دکلمه می‌شود که: «من به ورودی‌ام نگاه می‌کنم، نه به خروجی‌ام»!

قرآن را نمی‌بوسیم

2009/02/13 at 03:55 | In درگیری‌های ذهنی بی‌پایان, سنت, گیجی | 4 Comments

دیگر مدتهاست قرآن را نمی‌بوسیم. چون مدت‌هاست آن را از روی طاقچه برنداشته‌ایم. و خاک گرفته و اگر ببوسیم صورتمان کثیف می‌شود… تازه وضو گرفتیم، نباید صورت‌مان خاکی شود. تاقچه‌ی عادتِ زندگی‌مان را مدتهاست گرد نگرفته‌ایم. بهار دارد از راه می‌رسد. دلمان هوای تازه و قرآن تمیز می خواهد. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. هوا سردی ملسی دارد و آن بیرون بارانِ زیبایی دارد می بارد و ما مدت‌هاست که قرآن را نمی‌بوسیم.

ایده ای

2009/02/11 at 23:18 | In اضافات, بازی‌بازی, بی‌لیبل, موقعیت‌های مشابه | Leave a Comment

یه روز یه کسی یه گوشه‌ی دنیا یه جائی یه موقعی یه زمانی یه بار یه ایده ای یه جوری به مغزش خطور می‌کنه.

ولی حالا اون روز اون کس اون گوشه‌ی دنیا اون جا اون موقع اون زمان اون بار اون ایده اون جوری از مغزش عبور می‌کنه.

بحث عمیق

2009/02/10 at 02:45 | In بازی‌بازی, بحث‌های مهم و اساسی, تلفیق, در تأييد صحبت شما, دهن سرویسی, دیالوگ, مثل‌ها و عسل‌ها, مهمانی لیبل‌ها, مکالمه | 1 Comment

- … مثال می‌زنم؛ فرض کن اگه یه روز من خواهرت رو بگام، تو چه‌ات میشه؟ خُب این هم عینِ همونه دیگه! ببین…
- فرزاد، حیف که در مثل مناقشه نیست، وگرنه دهنت رو سرویس می‌کردم!

- آفرین. دقیقاً. چه به نکته‌ی خوبی اشاره کردی: دهن…
تصور کنم من آمدم خانه‌ی شما. بعد از در که آمدم تو، به جای گلِ روی تو، دهنِ خواهرت رو ببوسم، بعد…
[تا این لحظه، مثلی درباره‌ی اینکه آیا در تصور هم مناقشه هست یا خیر، کشف نشده است!]

ببین تو اساسن

2009/02/09 at 00:51 | In بازی‌بازی, دیالوگ, گمشده | Leave a Comment

ببین! تو اساساً یه مشکلی داری…
و اون هم اینه که هیچ مشکلی نداری.
و این خودش بزرگ‌ترین مشکلِ توئه.

پ.ن: به این عقیده رسیده‌ام که عقاید رسم‌الخطی‌ام را به قصه‌هایم تحمیل نکنم و هر غلطی خواستم بکنم، توی تیتر بکنم و مابقی را بگذارم به عهده‌ی هوش و ذکاوت نویسنده‌های درون‌ام.

۲۰۰

2009/02/08 at 02:28 | In گمشده | 1 Comment

دویست؛ دو صد گفته چون نیم کردار نیست…

صد

احتمال

2009/02/05 at 14:28 | In اپیدمی | 4 Comments

همه راه‌های مختلف لاغرشدن و سوزاندن کالری و زیادنشدنِ دور کمر و اینا رو می‌نویسن؛ رژیم غذایی و ورزش و باشگاه و فلان. بابا شاید یکی بخواد چاق شه!

همه چیز

2009/02/04 at 05:56 | In دیالوگ, فیلم | Leave a Comment

ای کاش همه چیز رو درباره‌ی همه چیز می‌دونستم.

از فیلم ایتالیایی

خبر ـ لینک

2009/02/03 at 02:53 | In گمشده | Leave a Comment

راوی: صفحه‌ی ارسال ایمیل خصوصی را ایجاد کردم؛ دوستان اگر کار غیردختردایی‌ای داشتند، از فرم این صفحه استفاده کنند!

وعده‌ی غذایی روح

2009/02/02 at 04:47 | In لذت, من, مونولوگ | 1 Comment

از وقتی یادم می‌آید از برنامه‌های غذایی روزانه‌ی روحم یکی همیشه این بود: «۵ دقیقه و ۸ ثانیه تفکر راجع‌به روابط میان محلِّ تولد، زندگی، تحصیل و سکونت فرد با چگونه طی‌شدنِ مراحلِ رشد و تکامل روح، جسم، جان و بدن او».

به…

2009/02/01 at 02:19 | In اضافات, بحث‌های مهم و اساسی | 1 Comment

همه میگن به حرفه؛
ولی به حرف نیست که، به ظرفه!

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.