کُشتی
2008/11/28 at 19:59 | In بیلیبل, شبکه, مسابقه, مستند | 3 Commentsبعضی مسابقاتِ کُشتیای که تلویزیون پخش میکنه، بهصورت بالقوه قابلیتِ کپچر و تبدیل شدن به فایل فرمت 3gp را دارا هستند.
پلیس
2008/11/27 at 15:59 | In ایده, خوابزده, خوابگرد, مسابقه | 1 Commentدیشب خواب دیدم دزدی، قاتلی، چیزی آمده خانهمان. تو خواب به پلیس 110 زنگ زدم. عجیب بود. فکر نمیکنم خدا تابحال برای کسی خوابی گذاشته باشد که توی آن پلیس 110 باشد… کسی آنها را توی خواب دیده؟ هرچند برای من هم کامل نگذاشت؛ توی خواب من فقط زنگ زدم و آدرس دادم، ساعتها گذشت و الگانسای نیامد… توی بیداری چطور؟ کسی آنها را دیده؟ که بیاید دم در خانهشان؟
نسبیت 3
2008/11/25 at 23:39 | In بحثهای مهم و اساسی, دیدگاه | 1 Commentنه، من از نظريهی نسبيتِ همسرم سر در نمیآورم؛ امّا او را میشناسم و میدانم كه میشود بهاش اعتماد كرد.
السا اينشتين
در کتاب چنین گفت اینیشتین
نوشتهی شهریار رفیعالمُلکِ قاضیحاجاتِ همدانی
امشب
2008/11/21 at 20:07 | In تقسیمبندیها, دیالوگ, موقعیتهای مشابه, مکالمه | 1 Comment- تو چرا اینقدر فکر میکنی با من فرق داری؟
- چون واقعاً دارم.
- چه فرقی؟
- خودت خوب میدونی…
- نمیدونم.
- اینکه تو اصلیِ من هستی؛ ولی من اصلیِ تو نیستم.
- چرا اینطوری فکر میکنی؟
- چون همینطورییه.
- نیست… تو اصلیِ من هستی…
- ثابت کن.
- چجوری؟
- امشب رو همینجا بمون.
بوش
2008/11/19 at 15:31 | In باخاصیت, بحثهای مهم و اساسی, بیلیبل, تصحیحات | 1 Commentراستی جورج بوش خیلی هم زشت نیست ها… تازه دقّت کردم.
دستِ کم از این عروسکهایی که براش درست میکنن، خوشگلتره!
شهروند ایرانی
2008/11/06 at 16:05 | In خبر فوری, سیدعلی | Leave a Commentچه معنی داره شهروند امروز ایرانی، شهروند امروز بخونه؟ بره تایم بخونه، نیوزویک بخونه ببینه اوباما چه کرده… لازم نکرده شهروند بخونه.
شلوار
2008/11/04 at 20:03 | In خبر فوری | Leave a Commentشلوارت را هیچوقت کامل درنیاور.
کمااینکه هیچوقت هم این کار را نمیکنی…
×××
راستی امروز بالاخره این دکترُ استیفاش دادن خدارُشکر.
ایول! شیرینی خرمایی یادتون نره. خیلی دقّت کنین ها…
نسبیت 2
2008/11/03 at 18:53 | In بحثهای مهم و اساسی, درگیریهای ذهنی بیپایان, گیج | 2 Commentsدر مورد پست قبلی عدّهای خیالات کردند که مثلاً من نمیدانم دستمال چه کسی زیر درخت آلبالو گم شده. خبر داری؟ نچ نچ! بیخبری؟ نچ نچ! پس تو گرگ من… یعنی کلاً دربارهی من فکرهای بد کردند؛ بهشان توصیه میکنم خودشان را به پلیس 101 معرفی کنند!
وگرنه کیست که ادیسون کبیر را نشناسد که روایت است شبی چند با مریلین مونروی کثیف فاسد معلومالحال لاکردار، زیر درخت آلبالو… گم شده. خبر داری؟ نچ نچ! بیخبری؟ نچ نچ! و صبح وقتی بیدار شده، نه مریلین را یافته، و هم موهایش از شدّتِ رعد، برق گرفته و میوهای به نام سیب را با تعجب و بیخیالی همیشگی خود (!) از روی درخت آلبالو کنده و همانجا نشسته و هستهاش را شکافته و بمب اتم را با آلیاژ بالا و اورانیوم غنیشدهی فردِ اَعلاء به خوردِ گراهام بل (همسر واقعی مریلین مونرو) داده و سپس وقتی مری را در مراسم ختم بل میبیند، … میبیند و … بعد… خلاصه تسلیت میگوید و… و چون او را تنها و بیکَس مییابد، اجازه میخواهد با مادرش برای امور خیریه تشریف بیاورند.
مری هم البته با مشاورهی آنجلینا و کوفی عنّان و گلی فرهی و مهتاب کرامی به این نتیجه میرسد، چون شاعر شهیر، شهریار نامههایی با ادی ردُّبدل کرده، پس حتماً… مشکلی نیست و همهچیز تحت کنترل است و…
شب عروسی وقتی به جای زیر درخت آلبالو میروند روی تخت جهیزیهی مری، ناگهان… دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده. خبر داری؟ نچ نچ! بیخبری؟ نچ نچ! پس تو گرگ من هستی.
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.
