دیدم نمیشود
2008/07/18 at 21:36 | In دیدگاه, مناسبت | 1 Commentخسرو شکیبایی: در هامون چند بار تپق زدم و بعدش ادامه ندادم. مهرجویی داد زد و گفت: «چرا معطل میکنی؟» گفتم: «خراب شد.» گفت: «چیچی خراب شد، من همینو میخوام.» بعدش یکیدو بار سعی کردم آگاهانه تپق بزنم، دیدم نمیشود.
[ماهنامهی فیلم، مهر 1384، شمارهی 337]
۱ دیدگاه »
خوراک RSS دیدگاههای این نوشته. شناسهی دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبنوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.

خدا رحمتش كنه
وبت جالبه
دیدگاه با آيسودا — 2008/07/18 #