لحظاتِ عشق
2008/06/29 at 12:50 | In توصیه, هایکو | 1 Commentلحظات عشقات را تنها باش
با کسی قسمت نکنشان
اینجوری برای هردوی ما بهتر است…
هیچ میدونی
2008/06/28 at 14:25 | In مکالمه | Leave a Comment- هیچ میدونی چرا دیوار دستشوییها سیاه نیست؟
- کی گفته همچین حرفییه؟
- سؤال رو با سؤال، جواب نده. میدونی؟
- نه. چون اصلاً این قضیه رو قبول ندارم…
- سؤال رو با نظریه جواب نمیدن،
- نه. چرا؟
- چون بشه راحت سوسکهاش رو کشف کرد!
- مسخره بود. دیوار کجا سیاهه، که دیوار دستشویی باشه؟
- بعد هم با آفتابه و شیلنگ، سوسک بیچاره رو به رگبار میبندن آخرش بیچاره به همون جایی که بود برمیگرده. منتها حالا مثل موش آبکشیده شده.
- آره لابد حسابی خجالت میکشه.
- البته حالا دیگه اون یه موشِ مردهی آبکشیده است… پس خجالت براش معنایی نداره. داره؟
همهگی
2008/06/27 at 19:07 | In بیلیبل | Leave a Commentهمه اتفاقهای دنیا تصادفیاند؛
ما آدمها سعی میکنیم، برایشان دلیل بتراشیم و به هم ربطشان دهیم.
بهترین راه
2008/06/26 at 13:16 | In توصیه | 1 Commentبهترین راه برای دررفتن از چتِ تصویری: «وبکم ندارم.»
بهترین راه برای دررفتن از چتِ صوتی: «میکروفون ندارم.»
بهترین راه برای دررفتن از چتِ متنی: «کیبورد ندارم.»
بهترین راه برای دررفتن از چت: «مودم ندارم.»
بهترین راه برای دررفتن از ایجاد رابطه: «همسر دارم.»
فلانی
2008/06/25 at 19:53 | In ای کارگردان! | Leave a Commentای کارگردان!
کاری نکن که دیگران دربارهات بگویند: «فلانی کارگردان خوبی بود، ولی آدمِ خوبی نبود!»
خودکُشی
2008/06/22 at 20:28 | In بحثهای مهم و اساسی | 3 Commentsهنرمند هیچوقت پیر نمیشود.
اگر شما یک آدم پیر تنهای بیکار و بیپول و بیمحبت هستید که صبح تا شب تو خونه نشسته و کانالهای تلویزیون رو عوض میکنه، براتون متأسفم.
ولی مطمئناً شما هنرمند نیستید.
خودکُشی رو بهتون پیشنهاد میکنم!
اغراق
2008/06/21 at 13:17 | In گمشده | 1 Commentبدون اغراق، پولشُماردن را بلد نیستم!
بیاغراقتر از این، حرفی تاکنون نزدهام!
این حرفم، آنقدر خالی از اغراق، هست که بخواهم سالها بعد تکذیبش کنم…
فاجعه
2008/06/20 at 21:53 | In ای خبرنگار! | 1 Commentای خبرنگار!
وقتی از فاجعه صحبت میکنی، برگ کاغذ روزنامهات باید بسوزد…
فضولی فرهنگی 3
2008/06/20 at 13:10 | In یادگاری نوگلان باغچه میهن | Leave a Commentvبا عرض سلام و خستهv
نباشید خدمت دوست عزیزم زهرا امیدوارم هر کجا که هستی سالم و سلامت باشی و همیشه زیر سایه ی پدر و مادرت عینک آفتابی بزنیم
به امید دیدار
کوچیکترین
2008/06/18 at 09:44 | In بیلیبل | Leave a Commentالآن اینقدر مشکل دارم که کوچکترینش نداشتن وقت سر خاراندانه!
بررسی حضور داریوش مهرجویی در سیما 2
2008/06/15 at 18:14 | In بحثهای مهم و اساسی, خبر فوری, شبکه, همین حالا | Leave a Comment[+]
بازگشت داریوش؛ پخش سریالِ «مهمان مامان» بزودی از شبکهی 4 سیما
بخدا راست میگم. همین الآن تیزرش از کانال چهار پخش شد… قبول نداری؟
موسیقی تلفیقی
2008/06/13 at 14:40 | In بیلیبل | 6 Comments«موسیقی تلفیقی» رو نباید به هر کسی نشون داد…
یارو بین این همه مصرع، گیر داده بود به «عشق پونزده سانتی»…
صمیمیشدن
2008/06/11 at 14:31 | In تقسیمبندیها | 1 Comment[+]
- یه سری آدمها هم هستن که خیلی کارشون درستهها، فقط یه کم زیاد که ازشون تعریف میکنی، زود باهات صمیمی میشن…
[ده ثانیه بعد]
- بریزم؟!
بالاترین
2008/06/10 at 15:41 | In ایده | 1 Commentچه فکر جالبییه. اینکه کسی یه وبلاگ آزمایشی بسازه و توش بینهایت پست، بینهایت کامنت برای هر پست، بینهایت فایل با بینهایت حجم (حداکثر 3 گیگ) برای هر پست، بینهایت صفحه، بینهایت موضوع و بینهایت لینک را برای آزمایش قرار بده که برای اولین بار از تمامی امکاناتِ بینهایت وردپرس استفاده کرده باشه.
حفظِ حافظ
2008/06/09 at 12:53 | In بیلیبل | 5 Commentsقدیمترها، این فکر رفته بود تو کلهم که حالا که حافظهم خوبه، برم قرآن رو حفظ کنم. یه اسم و رسمی هم میشد واسهم، بابابزرگم رو هم خوشحال میکردم.
ولی بعد پشیمون شدم و برای خوشحالکردنِ کوچیکترین عمهم، تصمیم به حفظِ «حافظ» گرفتم.
بازیِ «ضدّ خرخونها»
2008/06/07 at 20:21 | In گيم آور | 4 Comments- اسمش بیربطه، ولی بامسمّاست…
- آره. اشمش خیلی بیربطه، امّا خیلی بامشماشت…
روش بازی
هیچی بابا. اسم 3 تا درسی که ازشون بیشتر از همه بدتون میاومد رو بنویسید. بعد جلوش یهدونه «:» بذارید، بعد اونوقت یکی از معلمهای دورهی راهنمایی یا دبیرستانتون رو توی اون درس توصیف کنید.
میشه اینجوری به دو نتیجهی خیلی مهم رسید:
1- نتیجهی خیلی مهم اول.
2- نتیجهی خیلی مهم دوم.
فکر نمیکنید اگر من هم بخوام نتیجهگیری کنم، فرقی با بچههای خرخون نخواهم داشت؟
پس بریم سراغ 3 تا روپایی خودم:
1- ریاضی:
مغرور
خودخواه
قاطع
کیفسامسونت داشت.
استقلالی بود.
تقلّب، غیرممکن.
شوخی زیاد میکرد.
تو همایش «الگوهای برتر» همیشه نفر اول بود. چون روش تدریس همراه با شعر و طنز رو انتخاب کرده بود. ولی خُب فقط برای اون همایش. توی کلاس، همون معلمریاضی همیشگی بود.
2- تاریخ:
معلّم جغرافیا و اجتماعی هم بود.
مهربون
اهل ذوقکردن
تقریباً روانشناس
مخالفِ جُکهای مستهجن به طوری که وقتی روز آخر مدرسه که باهاش درس داشتیم، بچهها رو آورد جلو تا جُکهای پاستوریزه تعریف کنند، ولی یکیشان جُکِ کمی «خفن» تعریف کرد، صورتش را با سیلی سرخ کرد حسابی! بقیه هم حسابِ کارشون رو کردن…
یه بار باهاش رفتیم «همایش الگوهای برتر نمیدونم چیچی» نمایش اجرا کردیم که توش، نقش معلم برتر رو بازی میکرد. بعد رومون بهش باز شد و [...] و هی کتکمون زد تا حرصش رو خالی کنه!
آخر سال با اینکه ماشین نداشت، براش به مناسبت روز معلم یه عروسکِ ناز و تپل خریدم که بذاره جلوی ماشینش!
3- شیمی:
عینکش بدجوری تهاستکانی بود.
مغرور
شوخی کم
ضایع میکرد همه رو.
همهش با کنایه و گوشه حرف میزد.
از اون آدمهایی بود که دوست داشتیم نارنجک ببندیم به کمر بچه خرخونِ کلاس، بگیم بعد از مدرسه، معلم برسونهش خونه، تا هر دوشون برن به دیار باقی… ولی مشکل اینجا بود که اصلاً ماشین نداشت!
خُب تموم شد. به همین سادگی. خیلی دوست دارم بدونم اگه ققنوس آبی، اسپایدرمرد، تراموا، یک فتحی، خنده و فراموشی و دوستانشان بخواهند چنین روپاییای بزنند، ریختِ پستشون چهشکلی میشه!
خون بهپا میشود
2008/06/06 at 21:41 | In خونه | Leave a Commentپریروز باهاشون اتمام حجّت کردم: «من دیگه با شما گهها هیچ قبرستونی نمییام.»
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.
