آخر سال
2008/03/19 at 15:52 | In مناسبت | 1 Commentشوخی کردم. هنوز 17 ساعت تا آخر سال مونده.
یه چیزی؛ آخر سال ِ دو سال پیش من یه وبلاگ داشتم که فقط به درد خودم میخورد و دیگران دوستش نداشتند.
آخر ِ سال پارسال من یه وبلاگ داشتم که فقط به درد دیگران میخورد و خودم دوستش نداشتم.
آخر ِ امسال تلفیقی از دو حس قبلی رو دارم.
آگهی
2008/03/18 at 23:03 | In همین حالا | Leave a Commentچند دقیقه پیش هم آگهی فیلم سینمایی اخراجیها که قرار است از شبکهی سه پخش شود، پخش شد؛ و هم آگهی جشن شبکهی سه که رویش آهنگ سنتوری را گذاشته بودند که البته غیرمجاز بود.
غرور و تعصب
2008/03/18 at 14:05 | In بیلیبل | Leave a Commentغرور و تعصب مالِ آدمهاي ابله است؛ نه من كه فرق كنارآمدن را با غرور و فرق تعقل را با تعصب ميدانم.
مرد هزارچهره
2008/03/17 at 20:20 | In همین حالا | Leave a Commentهمین حالا وسط سریال روزگار قریب برای اولین بار تیزر سریال نوروزی مهران مدیری پخش شد. سریال غریبی بود.
روز سرنوشت
2008/03/15 at 13:01 | In مناسبت | 1 Comment- مجری: توقع شما از نمایندهها چیه؟
- من فقط توقع حق دارم.
- فقط توقع حق داری؟
- آره…
- آفرین. چه توقع به جایی… خوب شما چی آقا؟
…
2008/03/12 at 16:51 | In سروشصحت | Leave a Commentبا برادرم عقب تاکسي نشسته بوديم و حرف مي زديم.
احساس کردم مرد ميانسالي که کنارم نشسته به من نگاه مي کند، به طرفش برگشتم و ديدم درست حدس زده ام.
مرد ميانسال نگاهم مي کرد و لبخند مي زد. من هم لبخند زدم.
مرد گفت:«يادداشت هاي شما را مي خونم.» گفتم:«لطف مي کنين.»
گفت:«حيف. اشکال شما اينه که ترسويي.»
من که خودم را آماده تعريف و تمجيد شنيدن کرده بودم و اصلاً انتظار انتقاد نداشتم، گفتم:«بله؟»
مرد ميانسال گفت:«محافظه کاري. يه مطلبي را شروع مي کني ولي دل و جرات نداري تا تهش بري.»
گفتم:«نمي فهمم.» گفت:«مي دونم.» خنده ام گرفت.
به برادرم گفتم:«مي بيني اين آقا چي مي گن؟»
نگاه کردم ديدم مردي که کنارم نشسته بود، نيست.
به برادرم گفتم:«اً، اين آقايي که کنار من نشسته بود، چي شد؟»
برادرم گفت:«کسي کنار تو نبود.» گفتم:«تو اين آقايي که داشت با من حرف مي زد را نديدي؟»
گفت:«نه، ديوانه شدي؟» به راننده گفتم:«شما که اين آقايي را که پهلوي من نشسته بود ديدين.»
راننده گفت:«کسي غير از شما تو ماشين نبود.» گفتم:«پس لابد برادرم راست مي گه که من ديوانه شدم.»
راننده پرسيد:«برادرتون دکترن؟» گفتم:«نخير، ايشونن.» و به برادرم اشاره کردم.
راننده گفت:«کي؟» نگاه کردم ديدم برادرم هم نيست.
به راننده گفتم:«برادرم کو؟ اون که تا همين الان اينجا نشسته بود.»
راننده لبخند زد و گفت:«بله.» به راننده گفتم:«معلوم هست اينجا چه خبره؟»
راننده گفت:«کجا؟» و ديدم راننده هم نيست، تاکسي هم نبود و من کنار خيابان ايستاده بودم، بعد خيابان هم نبود.
ترسيدم و شروع کردم به دويدن و بعد…
شماره آخر
2008/03/12 at 09:32 | In مناسبت | Leave a Commentپریروز بود. بچهها…گلآقا را که گرفتم دستم، دیدم بالاش نوشته: شماره آخر. اول فکر کردم منظور شماره آخر در سال 86 است. ولی وقتی دیدم کنارش نوشته: «همراه با پوستر همکاران…» مطمئن شدم که اتفاق، خودش میافته.
انواع رسول
2008/03/11 at 09:19 | In مناسبت | Leave a Commentما سه نوع رسول داریم؛
رسول اکرم
رسول خدا
رسول سینمای ایران
دختردایی گمشده
2008/03/10 at 16:42 | In گمشده | Leave a Commentدر تمام طول عمرم، فیلم دختردایی گمشده را نه دیدهام و نه اصلاً دختردایی دارم که بخواهم گمش کنم. اگر همان شش ماه پیش این وبلاگ را ساخته بودم که اصلاً زندایی هم نداشتم چه برسد به دختردایی! با ارادهای که از خودم سراغ دارم، از حالا که دارم این متن را مینویسم تا زمانی که سایت، راه بیفتد امکان دارد، دخترداییدار هم بشوم! حتی ممکن است گمش هم بکنم! خدا را چه دیدید؟!
سلام جهان!
2008/03/10 at 16:07 | In بیلیبل | 2 CommentsWelcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!
● ممنون. شما هم خوش آمديد! تعارف نكنيد. فقط به احترام فضايي كه به من اختصاص داديد، به احترام نامتان، به احترام اين محبت، به احترام خودم و به احترام اين وبسايت، اين پست رو نگه ميدارم. شرمنده كه يه ذره ناقصش كردم با اين توضيح لعنتيم.
وبنوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.
